خانواده آسمانی / مطالب مذهبی • مطالب دینی

واقعه گوهرشاد، موضع قطعی ملت ایران در موضوع حجاب است/ آیت الله خزعلی: زمان رضاخان، زن ها از ترس کشف حجاب بیرون نمی آمدند/ دکتر محقق: رضاشاه گفته بود کلاه بی‌غیرتی را اوّل باید خودمان سر کنیم / خانواده آسمانی

سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷

واقعه گوهرشاد، موضع قطعی ملت ایران در موضوع حجاب است/ آیت الله خزعلی: زمان رضاخان، زن ها از ترس کشف حجاب بیرون نمی آمدند/ دکتر محقق: رضاشاه گفته بود کلاه بی‌غیرتی را اوّل باید خودمان سر کنیم


گروه تاریخ – رجانیوز: رضاخان قلدر سرکار بود. اربابانش به او دیکته کرده بودند که فرهنگ و سبک زندگی ملت ایران هم باید همان فرهنگ مبتذل غربی باشد. خواهر ها و مادر ها که در خیابان راه می رفتند، چادر و سرپوش هایشان از سرشان کشیده می شد. مدل مطلوب برای شروع و شیوع فرهنگ غربی در ایران ، دامن کوتاه و کلاه پهلوی بود. گاهی برخی مادران ماه ها از خانه خارج نمی شدند تا پرده حیا و عفتشان توسط این از خدا بی خبرها دریده نشود. جلوتر که رفت شرایط حاد تر شد و آیت الله سید حسین قمی را هم حصر کردند. حالا ۲۱ تیر ۱۳۱۴ هجری شمسی است. مردم مشهد در مسجد گوهر شاد تجمع کردند تا از این ظلم و ذلت اعلام برائت کنند. شیخ محمد تقی بهلول بالای منبر در حال خطابه است. نیرو های رژیم از سر راه می رسند و حمام خون راه می اندازند. نوشته اند بیش از ۱۶۰۰ نفر را کشته و زخمی کردند. علما و خطبا راهم دستگیر و تبعید کردند. حالا ۸۳ سال از آن واقعه می گذرد. همان انقلابیون و معترضین انقلاب کردند و جاء الحق و زهق الباطل را تحقق بخشیدند. آرزویی که سال ها دعای مادران و اشک دختران این مرز و بوم بود تا مبادا به حیا و عفتشان خدشه ای وارد شود. حالا یک عده مواجب گیر کمپین راه انداخته اند و چهار نفر در گوشه و کنار روسری به چوب زده اند. غافل از آنکه هویت این ملت ، اصالت و عقبه اش همان واقعه گوهرشاد است و ابایی ندارد برای حفظ اعتقاد و عفتِ ناموسش جانی تقدیم نماید. حالا که ۸۳ سال از آن اصالت و تجلی گاه غیرت دینی این ملت گذشته است، باز هم واقعه گوهرشاد و قهرمانانش و اصالت جریان و عقایدش مغفول است. 

 

در همین راستا به بازخوانی مصاحبه سه تن از بزرگانی که آن روزها را از نزدیک درک کرده بودند می پردازیم: 

 

 

مصاحبه ای با آیت الله خزعلی (ره)

 

 

 

-چون من خاطرات شما را خواندم، اشاره فرموده بودید که خیلی صحنه‌ی تأثّربرانگیزی بوده که پدرم دست من را گرفت، به صحن نو رفتیم و دیدم یک نفری تیر خورده بود، آخرین لحظات زندگیش بود. این‌ها را بفرمایید و بعد هم تحلیل خود را از رضاخان بفرمایید.

 

– بسم الله الرّحمن الرّحیم، رضاخان جانیِ مخالف با دین. من آن زمان هفت، هشت، ده ساله بودم، با پدرم به طرف مسجد گوهرشاد رفتیم، خوبیش این بود که پدرم شب بیدار نبود، اگر بیدار بود، او هم رفته بود و جزء کشتگان می‌شد. به طرف صحن کهنه رفتیم، در ورودی صحن کهنه یک مردی اهل جاغرق افتاده بود، می‌توانست صحبت بکند. ما گفتیم: ان‌شاءالله خوب خواهی شد. بعد رفتیم صحن نو آن زمان که صحن نو می‌گفتند، دیدم یک مرد همدانی چهره‌اش تغییر کرده بود، من بچّه بودم، ترسیدم، شب را تب کردم، او را دیدم فوت کرده بود.

 

– چهره‌ اش تغییر کرده بود یعنی چه؟ بر اثر اصابت گلوله یا…؟

 

– یعنی حالت چهره، حالت مرده بود، حالت زنده نبود. من بچّه بودم و تغییر حالت دادم، شب هم تب کردم. بعد آمدیم یک زن خیلی قوی،خیلی قوی، این زن با مردم صحبت کرد، با پاسبان، پاسبان آمد چادر از سرش بردارد، گفت: بروید دنبال کارتان، حوضی که آب ندارد، قورباغه هم لازم ندارد. خیلی زن قوی بود و هنوز صحبت‌های او در ذهن من است. این بود و بعد عزل رضاخان پیش آمد. بحمد الله مردم مسلمان از فشار او راحت شدند، البتّه چیزهای دیگر هم بوده، شاید که من گاهی یادم نیست یا تذکّر پیدا نکرده، خیلی مسجد گوهرشاد پرخون شد و کشته‌ها را بردند جایی دفن کردند. مرحوم بهلول واعظ مردم بود، مرحوم آقا سیّد ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید به ایشان گفته بود وظیفه‌ی تو است که بروی دفاع از اسلام بکنی. او هم به مشهد آمد و مسجد گوهرشاد منبر رفت، در حین منبر او رضاخان دستور کشتن داد. تا توانستند کشتند و بعد بردند جسدها را در موضعی دفن کردند که اسم خوبی هم روی آن موضع است؛ باغ خونی، بردند و دفن کردند. من آن موقع بچّه‌ی ده ساله بودم، تازه من یک مقداری درک می‌کردم، مقداری درک نمی‌کردم. با پدرم بودم، رحمة الله علیه که می‌رفتیم می‌گشتیم و چیزهایی را می‌یافتیم. البتّه پدرم چون بزرگ بود، سنّش بالا بود، درکش بیشتر بود، درک من کمتر بود. این قسمت راجع به مسجد گوهرشاد.

 

– آن دو نفری که شما فرمودید در صحنه بودند و مشاهده فرمودید، فردای روز کشتار بود؟

 

– نه، همان روز بود. شبش کشتار بود، روزش من بر بالین این دو نفر رسیدم و بعد هم روزش باز تعقیب می‌کردند که آمدند پیش آن زن، چادرش را بردارند، او زن شجاعی بود، گفت: بروید، حوضی که آب ندارد، قورباغه لازم ندارد. این کلمه خیلی برای من قیمتی بود، در سنّی که نمی‌توانستم بشنوم، شنیدم و این یادگار ماند.

 

– از ظلم رضاخان به زنان به خصوص، در خاطرات آمده است که خیلی خانم‌ها از سال‌ها از خانه شان بیرون نیامدند که مبادا مجبور به کشف حجاب بشوند، از این‌ها خاطره‌ای دارید یا برخوردهایی که دولت رضاخان و آجان‌ها به اصطلاح با مؤمنات می‌‌کردند، با خانم‌های مسلمان در کوچه و خیابان می‌کردند؟

 

– اجمالش را یادم می‌آید، زن‌ها از منزل بیرون نمی‌آمدند به اعتبار این‌که چادرشان را برندارند. زن‌ها خوب بودند، البتّه فهم و ادراک بالا نبود زیاد ، امّا همان‌قدر می‌فهمیدند که رضاخان با حجاب مخالف است، با اسلام مخالف است. از این جهت از خانه بیرون نمی‌آمدند. یکیش مادر خودم، کمتر از خانه بیرون می‌آمد، از ترس رضاخان.

 

– از ترس مأموران رضاخان در خانه می‌ماندند که آن‌ها مزاحم‌شان نشوند؟

 

– خیلی ظلم کرد، بحمد الله بر سر پسرش، بر سر نوه‌اش آمد آنچه باید بیاید و امام بود که گوش پسر رضاخان را گرفت، از مملکت بیرون کرد. به مرحوم آیت الله گلپایگانی گفتند: چرا سه‌تا صلوات برای نام ایشان می‌برند؟ برای نام همه‌ی علماء باید ببرند. گفت: نه، من هم می‌گویم سه‌تا صلوات برای نام ایشان. این مردی بود که گوش شاه را گرفت و از مملکت بیرون کرد. من نیستم اهل این کار ، امّا او بود و حتّی روزی که شاه را از ایران بیرون می‌کردند، ایشان مشغول صحبت بود، از پنج قارّه پخش می‌کردند، همه گوش می‌کردند. بعد رو کرد به پسر: احمد، ظهر شده؟ عرض کرد: بله، فوری گفت: و السّلام علیکم و رحمة الله. امام در این میان خیلی قیمتی بود. من یک منبر برای ایشان رفتم، ایشان پای منبر نشسته بود، من رفتم منبر، بعد دیدم منبری قبل نتوانسته ادامه بدهد و صحبت را قطع کرد، من شروع کردم: الف، ب، پ، ت… تا مجلس ساکت شد، مدرسه‌ی فیضیه و سکوت، معنا ندارد، آن منبر خیلی صدا کرد.

 

– آن منبر شما مشهور تاریخی است.

 

– بله، من دیدم هیچ چاره‌ای نیست، باید مردم را ساکت کرد و بهترین راه سکوت را از قرآن یاد گرفتم؛ «الم»، «المص»،[۱] دیدم قرآن این طریقه را به کار برده، من هم به کار بردم، چنان سکوت کردم، چنان سکوت کردم که یا این شیخ دیوانه است، دارد الف، ب می‌گوید یا نه، این عاقل است و راه این بوده، بعد فهمیدند نه، راه این بوده. و روزهای قبلش کماندوها حمله کرده بودند منبر آقای انصاری را به هم زدند، حال آیت الله گلپایگانی به هم خورد و من دیدم چاره‌ای جز این نیست. این هم سرنوشتی است که واقع شده است.

 

– حاج آقا ممنون که این خاطره را بیان فرمودید،الآن نسل جدید از شما که… درست است مقام امام خیلی والا است، حضرت امام در کشور ما نقش تاریخی دارند، ولی قاعدتاً امثال شما که امام در بعضی پیام‌های خود هم اشاره کردند، معدود افرادی بودید که اطراف ایشان را گرفتید و ایستادید و مقاومت کردید، حقّ بزرگی به گردن ما و نسل‌های بعدی دارید، الآن شما بعد از این همه سال اگر به خصوص نسل جوان را بخواهید راجع به انقلاب توصیه‌ای بکنید، چه می‌فرمایید؟

 

– انقلاب یگانه راهی است که حضرت ولیّ عصر (سلام الله علیه) تأیید فرموده و دست ایشان پشت این انقلاب است و اگر کسی راه اسلام را می‌خواهد، باید به انقلاب بپیوندد، یعنی راه اسلام امروز منحصر است به انقلاب و تا من زنده باشم، انقلاب را یاری خواهم کرد و مخالفین انقلاب را که به ظاهر جزء موافقین هستند، من این‌ها را رسوا خواهم کرد. می‌دانم که زیرکاسه‌ی این‌ها نیم‌کاسه‌ای است و وظیفه‌ی من است که بگویم آن نیم‌کاسه کجا است و گفتم و بارهای دیگر خواهم گفت که خدا نکند آن‌ها روی کار بیایند و من زنده باشم، خدا نکند.

 

– این فرمایش شما منتشر شد و خیلی هم بازتاب پیدا کرد، خیلی‌ها استقبال کردند، خیلی‌ها هم واکنش منفی نشان دادند، ولی همین که شما این‌قدر با دغدغه و نگرانی و با شجاعت در صحنه حاضر هستید، این به جوان‌ها هم روحیه می‌دهد.

 

– بله، جوان‌ها راه می‌خواهند، زمان پیغمبر راه می‌خواستند و چقدر در همان زمان منحرف شدند، ولی مدام آیه می‌آمد اگر کسی غیر از این دین را انتخاب بکند، هرگز پذیرفته نخواهد شد. این شجاعتی است که از قرآن یاد گرفتیم و دنبال آن هم هستیم تا روز آخر. یا روز آخر خود ما یا روز آخر خدای ناکرده این انقلاب. ولی این آخر ندارد و ان‌شاءالله متّصل خواهد شد به ظهور ولیّ عصر (سلام الله علیه)، از امام یک جمله نقل است که من بالواسطه و بلاواسطه از عسکراولادی مرحوم شنیدم.

 

بالواسطه شنیدم، اطمینان پیدا کردم، امّا بلاواسطه خود آقای عسکراولادی را دیدم، گفتم: شنیده‌ام امام به شما فرموده من آمده‌ام ایران را اسلامی کنم، دوم؛ کشورهای اسلامی را بیدار کنم، سوم؛ مقدّمه‌ی ظهور باشم. دوتای آن که درست شد، ایران اسلامی شد، کشورهای اسلامی به قدری قشنگ بیدار شدند که من یکی از کشورهای اسلامی خیلی جبّار و نوکر آمریکا را دیدم که مردم از آن طرف می‌آمدند، از این طرف با هم روبه‌رو شدند، زدند و کشتند. بعد هم دیدم -از شنوندگان محترم معذرت می‌خواهم- که چوب به ماتحت آن یک نفر می‌کردند، چوب به ماتحت شاهشان می‌کردند. این هم خوب کشورهای اسلامی را بیدار کرد، آن‌ها جبّار بودند، آن‌ها نوکر آمریکا بودند. یکی هم خود رضاخان که رفت به جای غربت جان داد و بحمد الله ما از اسارت او آزاد شدیم، پسر رضاخان همین‌طور، نوه‌ی رضاخان اگر می‌مرد، اگر بود، در ایران می‌مرد، یک موجود عجیبی بود. امّا بحمد الله همه‌ی آن‌ها رفتند و اسلام به دست این مرد، مرد به تمام معنا مرد، به دست آقای بنیان‌گذار جمهوری اسلامی رشد پیدا کرد و رو به رشد هم هست، الآن ممالک دیگر ایشان را به عنوان رییس انتخاب می‌کنند، خیلی قیمت دارد، امیدوارم شما هم در این راه کوشا باشید و آنچه نیرو دارید در راه انقلاب به کار ببرید. ان‌شاءالله.

 

 

مصاحبه ای با آیت الله واعظ زاده خراسانی 

 

 

 

 

 

مصاحبه شونده: بسم­ الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب­ العالمین والصلوه و السلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین و خیر الخلائق اجمعین سیدنا و نبینا ابالقاسم محمد.

صلی ­الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین و صحبهم منتجبین. در مورد حادثه­ ی مسجد گوهرشاد، من ده ساله بودم در آن وقت. اصل قضیه، حالا من این را عرض بکنم که در این زمینه یک مقاله­ ی مفصلی نوشتم که جزء مقالات شخصی من که مربوط به خودم و خانواده ما است، انشاءالله چاپ می­شود، چند تا مقاله است، یک جلد می­شود آنها، الان هم دارد در بعضی مجلدات چاپ می­شود؛ به نام ((میراث ماندگار)) داستان مسجد گوهرشاد بر خلاف آنچه در اذهان هست و مرتب می­گویند، در رابطه با کشف حجاب نبود در رابطه با وحدت لباس روحانیت و غیرروحانی بود و اصرار رضاخان بر این­که باید همه یک نوع لباس بپوشند. من یادم می­آید که در آن وقت اصرار می­کرد روضه­ خوان­ ها، عمامه­ شان را بردارند، علما بردارند، حالا چه آن وقت چه بعد از آن، بعضی از علمای بزرگ که بعضا جزو مدرسین مشهد بود، کلاه از این کلاه­هایی که آستانه­ای­ها سرشان بود با یک پالتوی بلند. این اواخر، سه نفر فقط در مشهد اجازه­ ی عمامه داشتند. بقیه هم بودند کسانی که هنوز عمامه را حفظ می­کردند اما قاچاقی بود. آن سه نفر، سه نفری بودند که حوزه­ی علمیه مشهد را اداره می­کردند. در رأس همه از لحاظ وجهه­ ی عمومی، مرحوم حاج ­آقا حسین قمی بود. که خیلی مورد توجه و مقدسی بود حتی کم ­و بیش در اطراف مشهد از ایشان تقلید هم می­کردند. در تربت، جاهای دیگر، به قدس و زهد معروف بود و خود او راجع به حادثه مسجد گوهرشاد یک داستان داشت. دوم مرحوم آقای آشیخ مرتضی آشتیانی بود، پسر شیخ محمد حسن آشتیانی بزرگ که در قضیه­ ی تنباکو از میرزای بزرگ در تهران حمایت کرد و داستان­ها دارد، ایشان هم مدت­ها آمده بود مشهد. احتمال هم بود که تبعیدش کرده باشند. ایشان هم هم مدرّس بود و هم مورد توجه تیپ روشنفکر و دولتی­ها بود، یک خدمتی هم در آستان قدس داشت

 

مصاحبه کننده: علت تبعیدشان حاج ­آقا چه بود؟

 

مصاحبه شونده: نمی دانم شاید کار سیاسی خلافی از او سر زده بود . همانطور که گفتم خود او مدرس خوشبیانی بود. پدرش یک حاشیه­­ای بر وسائل شیخ انصاری دارد که خودش از شاگردان شیخ انصاری بوده است. همان­ها را پسرش خیلی خوب تدریس می­کرد. هم در مشهد هم آن مدتی که رفت کربلا. خوش­بیان و خوش­فکر و روشن اندیش بود. سومی که در حقیقت بیشترین قدرت را در مشهد داشت، مرحوم میرزا محمد آقازاده پسر دوم مرحوم آخوند خراسانی بود، آخوند چند پسر داشت؛ اولش آمیرزا مهدی بود که خیلی اهل فضل نبود ولی تمام کارهای پدرش را و بعد هم جریان مشروطه را او اداره می­کرد. و دوم همین آمیرزا محمد بود که پیش پدرش خوب درس خوانده بود و در سال هزار و سیصد و بیست و شش، همان اوائلی که مسأله­ی مشروطیت در ایران مطرح بود. مشهد آمد، حالا آمدن او تفصیل دارد ، پدرم می­گفت من برایش خانه گرفتم، چقدر کمکش کردم، کم­کم درس که شروع کرد، خیلی خوش­بیان بود و تمام مطالب پدرش آخوند را خیلی خوب بیان می­کرد و قدرت سیاسی هم داشت برای این که مشروطه خواهان روی کار بودند و حتی آن­قدر او در این زمینه دخالت داشت که از تهران می­آمدند پیش او و در مسائل مشروطه خواهان با او صحبت می­کردند، مشورت می­کردند.

 

او معروف بود به آقازاده. میرزا محمد آقازاده، پسر مرحوم آخوند بیشترین قدرت را هم در حوزه مشهد داشت، مدارس زیرنظر او بود، درس هم می داد ، واقعا در آن دوره هر کس از فضلایی که در مشهد تربیت شده بود اکثرا شاگرد او بودند. البته بعضی­هایشان هم شاگرد آقای حاج­آقا حسین قمی و یا آقای شیرازی بودند. ولی عمدتاً فضلایی که در مشهد ماندند یا بعد از قضیه­ی مسجد نجف رفتند ، اینها شاگردان او بودند. در همین مسجد گوهرشاد، از در بازار از جای مدرسه­ی دودر که وارد مسجد می­شویم، یک شبستانی است که حالا معروف است به شبستان سید هاشم نجف­آبادی. محل درس او هم آنجا بود که بعد هم در زمان ما، برادر دیگرش مرحوم حاج میرزا احمد آقازاده که او هم باز رئیس حوزه شد و همان­جا درس می­گفت.

 

مصاحبه کننده: آقای کفایی را می گویید

 

مصاحبه شونده: بله آقای کفایی. او هم مرتب درس می گفت و من یکسال تمام به درس اصول اوحاضر می شدم.          این یک کار پهلوی بود کارهای دیگر هم پهلوی داشت، صحبت هم بود که بعداً می­خواهد کشف حجاب بکند ولی هنوز امر نکرده بود، به آن هم بعد از مدتی پرداخت. امر کرد که در هر شهری جشن گرفتند، از جمله در محله­ی ما یادم می­آید، در محله ی باغ حسن­خان، یک ثروتمندی بود که یک باغ مفصلی داشت، تمام اداری­ها و شخصیت­های شهر را دعوت کرد که با زنشان بیایند آنجا در جلسه شرکت کنند. این مطلب مربوط به بعد از قضیه مسجد بود.

 

 خوب حالا قضیه چطور شروع شد؛ پدرم نقل می­کرد- پدرم با آقای حاج­آقا حسین هم خیلی ارادت داشت و هم قوم و خویش بودند. پسرش؛ پسر دومش مرحوم حاج­آقا مهدی که اخیرا در کربلا بود و بعد از پدرش یک مرجعیت هم پیدا کرد این پسر داماد ما و شوهر همشیره­ی ما بود. ما به آن همشیره که بعد که بعداً رفتند کربلا، می­گفتیم همشیره­ی کربلا،

 

مصاحبه کننده: دیگر چه؟

 

مصاحبه شونده: همانطور که گفتم هم پدرم به او عقیده داشت انصافاً عالم با تقوایی بود.، پدرم می­گفت که یک شب وارد حرم شدم، دیدم مرحوم حاج­آقا حسین پشت ضریح به دیوار تکیه داده، تا از دور چشمش به من افتاد با دست به من اشاره کرد. من هم رفتم محترمانه مقابلش نشستم. گفت من می­خواهم بروم تهران، رضاخان را ببینم. گفتم حالا من رضاخان، می­خواهید چه بگویی، گفت تو رضاخان-خیلی صریح بود- من می­گویم که این کارها را رها کنید، وحدت لباس و نمی­دانم امثال این کارها را رها کنید، خلاف اسلام است. اگر قبول کردی زانویت را می­بوسم برمی­گردم، اگر قبول نکردی، من می­گویم پس بگذار من بروم کربلا، این جریان ابتدایش بود که هنوز شروع نشده بود، حاج­آقا حسین آنچه گفتم در حرم با پدرم مطرح کرد. بعد هم دیگر راه افتاد رفت. داستان مسجد گوهرشاد به خاطر این بود که مردم از پهلوی می خواستند  تقاضاهای حاج­آقا حسین را قبول کند و یا اینها موافقت کند. برای این امر تشکیل شده بود. در این بین شیخ بهلول که پدرم می­گفت قبلا هم مرتبا می­آمد مشهد، از بس حرف­های گوناگون و خنده دار می­زد مردم دورش را می­گرفتند. در جلسات زیادی، شهربانی به او می­گفت برو می­رفت، حالا آمده اینجا، در مسجد گوهرشاد منبر رود و جمعیت دورش جمع شده اند. شهرداری هیچ چیز نمی­گوید که پدرم می­گفت در خود آستانه کسانی دست داشته اند در این کار، دلیلش این است که او را بیرون نمی­کنند. اگر بگویند برو، باید برود. حالا آمده منبر می رود؛ آن­قدر جمعیت، بعد شبهات دیگر هم بود که پدرم می گفت: که بعد هم متهم کردند اسدی را که متولی آستانه بود و این دلیل بود که او با این کارها موافق بوده، اینها را درست کرده بود در مشهد یک جریانی که رضاخان یا برود یا فکرش را از این کارها تخلیه کند. عجالتاً، آقای بهلول آمد و در مسجد گوهرشاد در ایوان مقصوره، آن ایوانی که رو به قبله است از قدیم به آن می­گویند ایوان مقصوره، مقصوره این چیزهایی است که الان اهل سنت جلوی منبرهایشان یک دیواری است، به آن می­گویند مقصوره. اینجا هم چون دست سنی­ها بوده، الان هم منبر هست همان منبری در ایوان مقصوره هست که بر روی آن همان دیوار هم وجود دارد.

 

مصاحبه کننده:منبر صاحب الزمان را می گویید؟

 

مصاحبه شونده: بلی اما حالا آن منبر دیگر متروک شده، ولی از همان زمان اهل سنت باقی است. حالا مقصوره یک داستانی دارد که معاویه دید خلفا را می­کشند، جلوی منبرش که روی آن خطبه می خواند یک دیوار درست کرد. این یک داستان است که باقی مانده تا حالا.

 

 حالا جریان مسجد از اینجا شروع شد. من آن وقت مدرسه می­رفتم؛ مدرسه­ی معرفت در پایین­خیابان که در کوچه­ی باغ حسن خان بود آنجا می­رفتیم. پدرم گفته بود عصر که از مدرسه می­آیی، باید بروی مدرسه­ی دودر (که مدرسه­ی دودر چون قدیمی است الان هم نگهش داشتند و خرابش نکردند و حالا دست خانم­ها است). گفت باید بروی آنجا، پیش یک شیخ دامغانی که پیرمردی بود. در اتاق برادر من، اخوی بزرگ ما (که خودش معمم بود و اهل منبر، یک اتاق در آن مدرسه داشت، گاه­گاهی می­رفت سر می­زد). در آن اتاق آقای شیخی ساکن بود، من عصر وقتی از مدرسه می­آمدم با عجله می­آمدم مدرسه­ی دودر، در همان اتاق پیش آن شیخ دامغانی، گلستان سعدی را می­خواندم. من گلستان را آنجا خواندم و الّا در مدرسه آن­ را درس نمی دادند. خیلی خوب، بعد هم پدرم گفته بود وقتی مغرب شد تو با برادرت حسین که او هم در گوشه­کنار بود، باید بیایید مسجد گوهرشاد، یک آسیدرضای قوچانی بود، پیرمردی اعمی، پیش­نماز بود، در ایوانی که جلوی ایوان حرم است،(ایوان­ها هم تا نزدیک حوض همه حصیرفرش بود، بعداً این ایوان­ها دیگر از بین رفت تا کنار دیوار، ولی قبلاً ایوان بود همه هم حصیر داشت). در اینجا نماز می­خواند.

 

پدرم می­گفت باید بیایید یا این آسیدرضا نماز بخوانید، بعد که می­خواهید بروید به خانه من به شما پول می­دهم، بعد هم روزی چهار پول می داد، یک پول برای من، یک پول برای اخوی آشیخ حسین که هنوز شیخ نشده بود. می­رفتیم منزل. آن روز وقتی از مدرسه­ی دودر وارد مسجد شدم، دیدم تمام مسجد پر از جمعیت است، همه هم به ایوان مقصوره نگاه می­کنند. در این بین به پدرم برخوردم. پدرم گفت این پول را بگیر، نمی­خواهد امروز نماز بخوانید بروید اینجا شلوغ است. ما هم رفتیم. این اولین باری بود که تازه این جریان شروع شده بود همان روز اولش که من به این خاطر آمدم مسجد و بعد هم پدرم گفت بروید و رفتیم. بعداً دیگر این کار ادامه داشت، مردم دور بهلول را گرفته بودند و مرتب هم اضافه می­شدند.عرض می­شود که اخوی بزرگم آشیخ احمد که داماد؛ هم شده ­بود در خانه­ی ما پایین­خیابان زندگی می­کرد و آن روزهاچشم­درد شده بود .(سابق خیلی مردم چشم­درد می­شدند طول هم می­کشید نمی­توانستند معالجه کنند) چون چشم درد بود و در خانه به سر می برد. سر شب گفت محمد بیا برویم ببینیم مسجد چه خبر است، از کوچه­هایی که (و نه از خیابان) پشت مسجد بود که نامش یادم نیست آمدیم وارد مسجد گوهرشاد شدیم از آن گوشه­ای که شبستان­ آ شیخ غلامحسین تبریزی بود.

 

مصاحبه کننده:بعد چه

 

مصاحبه شونده: دیدم مردم در ایوان مقصوره و بیرون ایوان( که بلندی آن تا وسط مسجد ادامه داشت و از اطراف آن یک پله می­خورد می­رفت بالا. به بلندی خود ایوان مسجد) آنجاها هم نشسته بودند ما به نزدیک که رسیدیم به نظرم جمعیت از هزار نفر کمتر بودند. بهلول هم از دور روی منبر دیده می­شد. هنوز ننشسته بودیم، یک وقت مردم بلند شدند ( از مسجد گوهرشاد یک دری بود به یک فضایی که به آن می­گفتند ((پایین­پا)) از گوشه­اش وارد صحن نو می­شد). دارند می­روند. اخوی از یک نفر پرسید شما کجا می­روید، گفت آقای بهلول فرمودند که اینجا مسجد است، شما خوابتان می­برد. بروید داخل صحن.(حالا من بعداً خواهم گفت همه­ی اینها نقشه است برای مهم کردن قضیه) و رفتند، دنبال همه هم ما رسیدیم به صحن، بهلول در ایوان طلا منبر بود که من از نزدیک آنجا بهلول را دیدم والا در مسجد از دور تشخیص داده نمی­شد قیافه­اش. یک مردی بود در حدود سی و چهل ساله، ریش کوسه­ای دارد یک عمامه­ی بر سر مرتب بلند می­شود، می­نشیند، عمامه­اش خراب می­شود همان را باز می­پیچد و صحبت می­کند. از نزدیک او را دیدیم. من صحبت­هایش را نمی­شنیدم که حالا چه می­گوید ولی از مردم هم همانجا در ایوان پر است، یک مقدار هم بیرون ایوان نشستند. من هم با اخوی بیرون نشستیم  یک مدتی نشستیم شاید هفت هشت ده دقیقه، اخوی گفت خیلی خوب دیگر بلند شویم برویم دیگر، ما حالا مسجد را دیدیم. بلند شدیم آمدیم خانه، یک شب یا دو شب گذشت.

 

 این را هم بگویم که ابوی ما چون این کار دست مقدسین بود، به کارهای مقدسین عقیده نداشت، یک عده آدم مقدس آمدند جمع شدند به حمایت از بهلول، آن هم بهلولی که هر وقت می آمده بیرونش می­کردند حالا دارد کارش ادامه پیدا می­کند. پدرم نمی­خواست منبر برود، می گفت بالاخره می­گفت من را دیدند، در بالاخیابان می رفتیم، مرتب می­آمدند،به در کوچه ای به مسجدی رسیدیم، گفتم من می­خواهم در این مسجد نماز بخوانم، بعد آنها رفتند گفتم خوب اینها چند نفر هستند می­آیند من را می­برند به مسجد، خلاصه بعداً من در یک رواقی از رواقهای حرم بودم، من را پیدا کردند بردند مسجد به منبر. من هم خیلی ملایم صحبت کردم؛ گفتم مردم به پادشاه عرضی دارید، با ملایمت بگویید فلانی این کارها خوب نیست. گفتند بیا پایین آقا یکی دیگر برود به منبر، دیدند من تند صحبت نمی­کنم. مرحوم حاجی محقق پدر دکتر محقق و یک عده­ای بودند که اینها هم طرفدار مشروطه از قدیم بودند و هم در این مسأله داغ بودند، مرتب می­رفتند صحبت­های شدید می­کردند علیه شاه و اوضاع احوال موجود .

 

 بله. مقصود که ما آن شب برگشتیم منزل، یکی دو شب گذشت، پدر من هم آمده بود منزل، ما داخل حیاط نشسته بودیم؛ یک وقت صدای تیر و تفنگ بلند شد از طرف مسجد، ( آن روزی که می­رفتیم با اخوی به مسجد گوهرشاد، کوچه ا­ی بود که اول آن بانک بود، بالای بانک تیر گذاشته بودند، هفت­تیر) مقصود این است که معلوم شد که حمله کردند. حالا یک قضیه را من بگویم که برای اهمیت دادن مسأله ، این که وقتی بهلول پاشد رفت به صحن نو، مردم هم جمع شدند چند روز در آنجا بودند، یک روز ارتش به آنها تیر زد، هفت هشت ده نفر را کشت، بعد هم فرار کردند، ما در مدرسه شنیدیم که ارتش فرار کرده مردم هم آنها را تعقیب کردند. ببینید این هم بعداً در شهرها پیچید که مردم را تیر زدند، مرتب مردم آمدند از جاهای مختلف، قضیه مهم شد. این رفتن به صحن برای این بود و الّا در شب بعد بهلول به مسجد برگشت و آمدنش به صحن فقط برای این بود که یک تیربارانی بشود، یک عده کشته بشوند که در کل ایران این بپیچد و از اطراف مردم بیایند اینجا جمع بشوند. اینها چیزهایی بود که پدرم تجزیه تحلیل می­کرد که این جریان شد.

 

در آن شب ما در حیاط نشسته بودیم  و مرتب گوش می­دادیم به صداهای تیر و تفنگ که از طرف مسجد می­آمد، یک دفعه در زدند. (همشیره­ی بزرگی ما داشتیم، که بزرگ­ترین بچه­ی پدر ما بود و تا اواخر هم  شوهر نکرد، سنش زیاد بود ). اوپا شد رفت دم در، حالا ما در صحن منزل نشسته ایم. دیدم می­گوید که نیست و نیامدند و… ، بعد که برگشت پدرم گفت چه بود؛ گفت دو تا آجان بودند، آمده بودند شما را می­خواستند. من گفتم نیامدند نیستند. پدرم گفت باباجان آخرش که من را می­برند، عبای من را بیاورید بروم با آن ها، نگذاشتند، از دیواری داشتیم روی ایوانچه ای ، از آنجا نردبان گذاشتند او را بالا بردند، رفت خانه­ی همسایه، بعد هم تا یک ماه، ما خبر نداشتیم کجا است. اخوی بزرگ خبر داشت که یک روضه­خوانی در باغ حسن­خان در عیدگاه خانه­ی او بود، بعد از یک ماه پدرم آمد به خانه­ی ما و به همین نشانی که چهارسال ایشان در خانه نشست. علتش هم این بود که همه­ی آنهایی که این حادثه را را درست کرده بودند، و کسانی که از مدرسین در مسجد یک نامه­ای به رضاخان نوشته بودند، همه را گرفتند، بردند تهران زندانی کردند. چهار سال اینها در زندان تهران بودند که از جمله پدرزن ما، مرحوم سید هاشم نجف­آبادی بود در آن زمان.

 

این جریان رخ داد اما پدر من را نگرفتند. یک رئیس شهربانی قبلاً در مشهد بود یک مدتی که رضاخان او را فرستاده بود که ببین این قضیه چیست، او آمده بود همین افراد را گرفت فرستاد تهران. راجع به پدرم گفته بود من این مدتی که اینجا رئیس شهربانی بودم او اهل سیاست نبود، هیچ­کار سیاسی نداشت و من نمی­خواهم او را بگیرم مگر از خانه بیاید بیرون که ناچاریم بگیریم و گره مردم خواهند گفت که خوب این هم که منبر رفته، پس چرا او را نمی گیرید ؛ به همین نشانی که چهار سال، پدرم در خانه ماند و بیرون نمی­آمد. برای این­که او را می­گرفتند، مثل بقیه­ی افرادی که در قضیه مسجد و اینها دخالت داشتند. بعد از چهار سال زندانیان تهران را آزاد کردند. پدر ما هم از منزل آمد بیرون. مردم او را خیلی احترام می­کردند . می­گفتند این مدت او در مکه بوده است کسی او را نمی دید، فقط دو تا روضه­خوان پیرمردهای قدیمی، اینها گاهی می­آمدند منزل ما، یکی دیگر هم پدرم یک رفیقی داشت که پدر آقای فرخ بود، اهل علم، از بچگی با هم رفیق بودند، او هم هفته­ای یک روز می­آمد. کس دیگری خبر نداشت.

 

دیگر اخوی من که هنوز عمامه ­اش را حفظ کرده بود و دائما می­آمد و حوادثی که اتفاق افتاده بود، برای پدرم نقل می­کرد. یک روز آمد گفت این آقایان را همه را گرفتند بردند زندان، تهران. یک روز آمد گفت آقازاده را گرفتند، چون معروف بود که او هم در این کار نقش داشته، در یک دهی یک عده جمع شدند و قصدشان این بوده که ما مدرس را از کاشمر بیاوریم اینجا رئیس­جمهورش کنیم بر علیه رضاخان. این شهرت داشت حالا این واقعیت بود یا نه، در هر حال، آقازاده را گرفتند. برادرم گفت آقازاده را فرستادند به یزد، یک روز دیگر آمد گفت آقازاده را از یزد آوردند در تهران، در شاه عبدالعظیم زیر نظر است. که تا آخر هم در شاه عبدالعظیم بود و او را کشتند که کشتن او هم چنین بود: یک کسی داشت رضاخان که هر کس را می­خواست می­رفت یک آمپول می­زد و می­مرد. که آن شخص زنده بود بعد که امام روی کار آمد، فورا دستور داد او را کشتند. حالا اسمش را یادم نیست. و خیلی­ها را او کشته بود به همین ترتیب . در هر حال مدرس هم در کاشمر و جاهای دیگر تبعید بود او را هم کشتند که در کاشمر دفن شده که آستان قدس مقبره­ی مهمی برایش درست کرده و گنبد و تشکیلات.

 

این جریان بود، خوب حالا حاج­آقا حسین قمی رفت تهران، منزل حاج حسین آقا ملک در شهرری .

 

مصاحبه کننده: حسین آقا ملک

 

مصاحبه شونده: بلی، او در شهر ری یک خانه داشت. حاج­آقا حسین قمی رفته بود آنجا، منتظر بود که رضاخان، به او اجازه بدهد، اجازه نداد ملاقات کند، او هم گفته بود پس بگذار بروم کربلا، گذرنامه داده بودند، خودش و پسر بزرگش حاج­آقا مهدی که داماد ما بود و حاج­آقا حسن که بعداً آمد مشهد و چند تا دیگر از پسرانش هم با او بودند رفتند. مرحوم قمی خانواده­ی مفصلی داشت، چند تا دختر داشت، چند تا داماد، ده، دوازده تا پسر داشت، یک خانواده­ی چهل پنجاه نفره در یک خانه، اینها یک سال اینجا در مشهد بودند. همشیره­ی ما هم آمده بود خانه­ی ما که یک بچه­ی کوچک هم داشت آنجا فوت شد. یک دختر فقط داشت. یک سال طول کشید، حاج­آقا حسین هم رفت کربلا، (کربلا همیشه با نجف رقابت داشتند سر مرجعیت)علمای کربلا دور او را گرفتند مرجع تقلید شد، مقدسین ایران و جاهای دیگر غالباً مقلد او بودند (در مقابل آسید ابوالحسن که مرجع کل شیعه بود در همه جا) خیلی اهمیت پیدا کرد که ما بعد در سال هجدهم شمسی که با پدرم رفتیم و سه سال و نیم در عتبات بودیم، دیدیم حاج­آقا حسین چقدر اهمیت دارد و چه وضعی و نمازی در صحن داشت خیلی مفصل و حالا آنها یک داستان­های دیگر است. وارد آن نمی­شویم. عرض می­شود او رفت کربلا وعلما را هم گرفتند بردند زندانی کردند و داستان خوابید. بعد از این مسأله­ی کشف حجاب را که قبلاً صحبتش بود رضاخان عملی کرد . در هر شهری دستور داد یک شخصی که ثروتمند است، امکانات دارد، با دولت است، مردم را اداری­ها را، همه را دعوت می­کرد که بروند آنجا یک جشن بی­حجابی بگیرند. بعد هم بی­حجابی اجباری شد که من یادم می­آید در خانه­ی ما، چند نفر زن، مادرم، دیگران، همشیره­ها، زن همین اخوی، اینها وقتی می­خواستند بروند حمام، یک مصیبتی برایشان بود، برای این که بین راه باید بی­حجاب بروند، نمی­خواستند بروند. روز را می­گذاشتند سحر بلند می­شدند می­رفتند، سر شب می­رفتند که دیگر آجان­ها به آنها کار نگیرند. خیلی سخت گرفتند و این جریان بی­حجابی بعداً عملی شد به شدت. که این بود تا وقتی که رضاخان رفت.

 

 همین آقای حاج­آقا حسین قمی یک سفر آمد ایران، زمان این شاه آمد مشهد با استقبال مفصلی و در همان خانه­ی خودش بود و خیلی تشریفات داشت و بعد دید و بازدیدها شروع شد

 

 

مصاحبه شونده: آمد خانه­ی ما بازدید، پدرم نبود، باز جای دیگر همین­طوری خیلی مفصل بود تشکیلاتش، بعد رفت تهران، در تهران باز کارهای قبل را ادامه داد . این را هیچ­جا نقل نمی­کنند، ایشان در تهران می­آمد مسجد شاه تهران؛ نماز جماعت، مغرب و عشا بود به نظرم و همه­ی علمای تهران می­آمدند به ایشان اقتدا می­کردند از جمله مرحوم آیت الله کاشانی و دیگران. یکی دو سه روز که گذشت، یک تقاضاهایی از شاه نوشت؛ خیلی ملایم. یکی این بود که بی­حجابی اجباری نباشد، شما زن­ها را آزاد بگذارید هر کس خواست بی­حجاب باشد، باشد. هر کس می­خواهد باحجاب، مجبورش نکنید. یکی (اوقاف را گرفته بودند تصرف کرده بودند) اوقاف را به حالت اول برگرداند، یکی لباس آزاد باشد، هر کس می­خواهد هر طور لباس بپوشد، بپوشد. هر کس معمم است معمم بشود، چرا اجبار می­کنید؟ خلاصه پنج شش تقاضا داشت و اینها هم آنجا جمع شده بودند، گاهی در بعضی شهرستان­ها هم مردم، علما جمع می شدند حتی در مشهد یادم می­آید. (ما مدرسه­ی سلیمان­خان طلبه بودیم) علما جمع شدند در آنجا، یک کسی را هم حاج­آقا حسین فرستاده بود که علما را جمع کند که تقاضا کند به شاه به حاج­آقا حسین جواب مثبت بدهد اما شاه جواب نمی­داد. مرحوم آقای بروجردی که در بروجرد و در بین لرها خیلی اهمیت داشت، پیغام داد که اگر جواب آقای حاج­آقا حسین را ندهی، من هم ناچارم بیایم تهران، خوب آمدن به تهران یعنی چه، یعنی آن ناحیه همه قیام کنند علیه شاه. شاه مجبور شد، یک جواب سرسرکی داد: بله ما خودمان همیشه طرفدار اسلام هستیم و مسائل اسلامی را رعایت می­کنیم، خیلی خوب آزادی باشد. آزادی داد، این عمل را حاج­آقا حسین قمی انجام داد که عرض کردم هیچ­جا این جریان ذکر نشده، من ندیدم جایی نوشته باشند.

 

و بعد از آن دیگر نتوانستند بی­حجابی را برگردانند و خیلی چیزهایی را پنج شش چیز بود که او خواسته بود، عملی شد و حوزه­های علمیه هم شروع کرد به پیشرفت. بعد از رفتن رضاخان، در مشهد نمی­گذاشتند حوزه­ی علمیه تجدید یا مدارس باز بشود، مدارس بسته بود. نمی­گذاشتند باز بشود. مدرسه­ی نواب را دبیرستان کرده بودند، دم آن نوشته بود دبیرستان نواب و همین­طور مدرسه­ی میرزا جعفر را هم دانشکده کرده بودند، (یک دانشکده مثل دانشکده­ی الهیات) و نوشته بودند. در تشکیل حوزه­ی مشهد مرحوم حاج میرزا احمد آقازاده که با شاه خیلی ارتباط داشت، شاه هم ناچار بود به او احترام بگذارد برای این که تمام این دسته­جات عزاداری که در حدود دویست و پنجاه دسته در مشهد بودند، این داش­ها همه رؤسای آن بودند، اینها دور او بودند، خیلی احترام می­کردند.

 

حاج میرزا احمد به عقیده­ی من دو کار کرد که اینها را نمی­گویند، من باید بگویم. یکی این که با این دسته­جاتی که داشت جلوی حزب توده را گرفت. اینها دویست و پنجاه دسته، هر شب هر کدامشان در یک محله­ای جمع می­شدند در یک خانه­ای حسن و حسین می گردند، بعد نصف شب راه می­افتادند با چراغ و می­رفتند خانه­هایشان. این وضع هر شب ادامه داشت خوب حزب توده در مقابل اینها چه کار کنند. [خنده] واقعا جلوی حزب را گرفت و الّا حزب توده در مشهد، عده ای از دکترها خیلی از جوانها همین­طور مرتب وارد حزب توده شده بودند و این جلوی آنها را گرفت.

 

دوم این که ایشان با قدرت خودش حوزه را بازگرداند با زور، من یادم می­آید مدرسه­ی سلیمان­خان بودیم، یک روز با طلبه­ها (که آن وقت در حدود شصت نفر بیشتر کل طلبه­های مشهد نبود ). همه را جمع کرد آنجا، رفتیم مدرسه­ی باقریه که یکی از مدارسی است که قبل از انقلاب خراب شده بود. آن را هم مدرسه کرده بودند؛ مدرسه­ی ابتدایی.ایشان با آن عده رفت به مدیرش گفت مدرسه را رها کن، بچه­ها را بردار برو اینجا مدرسه­ی طلبه است. آنها را بیرون کرد مدرسه را گرفت. مدرسه­ی دودر را بسته بودند؛ ایشان باز کرد. همین­طور مدرسه­ی نواب را مرحوم آقای نوغانی، آقای بروجردی که آمد مشهد در سال هزار و سیصد و بیست و چهار، آن را داد به آقای نوغانی، (بقیه­ی مدارس زیر نظر مرحوم حاج میرزا احمد بود) که بعد هم این مدرسه داستانی دارد که به زور آن را از مرحوم نوغانی گرفت و دولت فشار آورده بود که اینجا مرکز انقلابیون شده، آن را بگیر و خیلی هم برایش بد شده بود و حالا اینها مسائل جزئی در بین بحث است. علی کل حال ایشان در تأسیس حوزه­­ی جدید مشهد نقش داشت. علتش این بود که مأمورین مانع می­شدند اما او مافوق مأمورین بود در ارتباطش با شاه. مدارس را به زور می­گرفت آنها هم نمی­توانستند حرف بزنند. رئیس شهربانی یا فلان رئیس دیگر اینها نمی­توانستند حرف بزنند در قبال قدرت او که با شاه ارتباط داشت.

 

 این دو کار را ایشان کرد خدا رحمتش کند. البته در ارتباطش با شاه، بسیار قهراً بدنام بود و ناچار شد مدتی مشهد را ترک کند. من قم بودم آن وقت، بیاید به قم برای این که از بس در مشهد به ایشان اهانت می­کردند. (خوب اینها مقدماتی بود که کم­کم زمینه­ی انقلاب شد). مدتی در قم بود بعد دیگر با یک وسیله­هایی آمد مشهد و باز رئیس حوزه بود و در هر حال، این داستان مسجد گوهرشاد بود .

 

مصاحبه کننده: خوب اگر شما اجازه بفرمایید من در دو تا بخش سؤالاتم را از خدمت شما بپرسم؛ یک بخش آن چیزهایی که شما در حقیقت خودتان مشاهده کردید، حالا گفتید یک جزئیاتی به نظرم می­شود روی آنها صحبت کرد، یک بخش دومی هم با توجه به آن الحمدلله سابقه­ی تحقیقاتی و شناخت خوبی که از حوزه­ی حالا چه مشهد، چه قم و چه حتی کربلا دارید به خاطر حضوری که آنجا داشتید، یکسری سؤالات تحلیلی­تر است که من آنها را می­گذارم مرحله­ی دوم. در مرحله­ی اول شما فرمودید که ظاهرا مدرسه­ی معرفت می­رفتید درست است؟

 

مصاحبه شونده: بله، مدرسه­ ی معرفت در پایین­خیابان کوچه­ی باغ حسن­خان

مصاحبه کننده: بله

مصاحبه شونده: این کوچه­ای که ما از خیابان می­رفتیم، می­گفتند کوچه­ی سرحوضو، [خنده]

 

مصاحبه کننده: خوب

 

مصاحبه شونده: ولی یک کوچه پایین­تر از خیابان می­آمد به طرف منزل ما و باغ حسن­خان، به آن می­گفتند در کوچه­ی باغ حسن­خان. چند تا روضه­خوان هم آنجا خانه داشتند. کار نداریم. آن وقت از همان­جا، وقتی از آن کوچه از خیابان وارد می­شدیم، به قدر پنجاه، شصت متر دست چپ دفتر مدرسه بود یک تابلو هم داشت. عجیب این است که تا مدت­ها من رد می­شدم می­دیدیم نخ آن تابلو هنوز آویزان است[خنده]. حالا مدرسه از بین رفته است. مدیر مدرسه هم آخوند بود. شیخ مهدی یزدی­نامی بود. فامیل دیگر هم داشت. ایشان مدیر مدرسه بود و تقریبا بچه­آخوندهای مشهد همه در این مدرسه بودند. همین دکتر محقق هم در مدرسه بود با هم روی یک صندلی جلو می­نشستیم چون به اصطلاح امتیاز داشتیم بر بچه­های دیگر. دکتر محقق و برادرانش و خیلی از بچه­آخوندهای دیگر و در هر حال این مدرسه­ی معرفت آنجا بود.

 

مصاحبه کننده: یعنی مدرسه­ی قرآنی بود یا مدرسه­ ی کلاسیک رسمی؟

 

مصاحبه شونده: نه نه مدرسه­ی ابتدایی. مدرسه­ی ابتدایی

 

مصاحبه کننده: بله

 

مصاحبه شونده: مدرسه­ ی ابتدایی بود، سعی می­کردند که بچه­ها قرآن هم یاد بگیرند البته کم و بیش، منتها من قبلا از سن پنج سالگی رفته بودم کنار منزلمان مکتب­خانه بود که مدیرش هم عروس عمه­ی ما بود. من آنجا قرآن خوانده بودم و لهذا وقتی که از طرف دولت و کسانی می­آمدند، می­خواستند نشان بدهند که اینجا قرآن هم یاد می­گیرند، من را می آوردند قرآن می­خواندم، در حالی که من آن را در مدرسه یاد نگرفته بودم اما در مدرسه کم و بیش قرآن یاد می دادند. در هر حال این مدرسه شش کلاس داشت ، که تا سال پنجم هم من رفتم، که بعداً پدرم دیگر قرار شد از منزل که آمده بیرون، مردم خیلی احترام می­کنند، به او گفتند رضاخان هست،تحمل نمی کندکه یک روحانی اینقدر مورد احترام باشد گفت خیلی­خوب ما می­رویم کربلا. پا شد رفت تهران، سه ماه معطلش کردند، گذرنامه به ایشان نمی­دادند، علتش هم همان سابقه وی در مسجد گوهرشاد بود. بعد از سه ماه دستور داد که من هم رفتم تهران، به اخوی­ام پیغام داد محمد را هم بفرستید، اخوی هم آمد من را دم یک اتوبوس که حتی وسطش هم اسباب بود که آن وقت رسم بود. شانزده قران کرایه اش شد، یک حاجی می­رفت تهران، من را به او سپرد که این را ببر پیش پدرم، مدرسه­ی مروی در تهران، ما را برد آنجا تحویل داد و سه ماه هم من ماندم با پدرم، که اتفاقاً آن سه ماه باعث شد که من یک خاطره­ی زیادی از تهران و علما و وعاظشان داشته باشم. علت هم این بود که پدرم را مرتباً دعوتش می­کردند، برای منبر هیئت­ها، از سحر جمع می­شدند که تا اول صبح مجلس­ها تمام بشود که مزاحمشان نشود. با خیلی از علمای بزرگ تهران من آن وقت آشنا شدم. پدرم در خانه­شان منبر می­رفت. این هم یک خاطره­ای از آن سه ماهی که ما را تهران بردند. کما این که آن سه سال و نیمی که من با پدرم در عراق بودیم، خاطرات زیادی از علمای نجف و بزرگان دارم و با همه­ی آنها پدرم ارتباط داشت، خانه­هایشان  منبر می­رفت.

 

مخصوصا با آقا سید ابوالحسن اصفهانی مرجع کل مکرر پدرم می­رفت دیدن ایشان که از قبل از مرجعیتش پدرم با ایشان آشنا بود.پدرم می­نشست، آسید ابوالحسن قلیان نی­پیچ خیلی اعیانی می کشید آن­قدر از قلیان کشیده بود که سبیل­هایش زرد شده بود اما سر و ریش همه سفید بود، یک ساعت، یک ساعت و نیم با پدرم می­نشست صحبت می­کرد. چند بار این جریان تکرار شد. خوب اینها برای کسی اتفاق نمی­افتد که با یک مرجع کل خصوصی تماس داشته باشد. آن وقت آسید ابوالحسن هم که صحبت می­کرد، کأنه پس از هفتاد سال که در نجف است الان از اصفهان آمده، چنان اصفهانی صحبت می کرد مثلاً دروغ اِست دروغ اِست .

 

پدرم گفت شنیدم روس­ها آمدند باز مشهد، وقتی روس­ها و انگلیس و آمریکا آمده بودند، باز دارند شلوغ می کنند،سید ابوالحسن گفت دروغ اِست آنها عاقل شدند آنها نیامدند بمانند. آنها می­روند. در نجف بین طلّاب یک قدوس نامی­ بود که بعد آمد تهران، او خبرنگار آقا سید ابوالحسن بود، آن وقت تلویزیون که نبود، کسی رادیو نداشت. او رادیویی داشت دقیقه به دقیقه پیشرفت آلمان و همراهان او را مرتب می­آمد به آقا سید ابوالحسن می­گفت و کاملاً آقا سید ابوالحسن از این راه مطلع بود از اوضاع و احوال، لذا گفت اینها نیامدند بمانند اینها می­روند. چون اینها آمده بودند که آلمان را از بین ببرند و آلمان نیاید اینجا را بگیرد، پهلوی هم با آلمان خیلی علاقه بسته بود و با آنها آشنا شده بود و می­خواست به جای انگلیس­ها او را بیاورد در ایران. در هر حال، همین خط آهن را آلمانی­ها کشیدند. بله. این جریان وجود داشت. حالا این مربوط به سؤال شما می­شود.

 

 

مصاحبه کننده: خوب حالا آن قسمتش را من متوجه شدم، شما فرمودید که در حقیقت آن روزی که شما تشریف می­بردید برای درس گلستان و بعدش هم برای نماز که می­رفتید پشت سر آقای قوچانی نماز می­خواندید، درست است

 

مصاحبه شونده: بله،درست است

 

مصاحبه کننده: شما بفرمایید که خود ساختار امام جماعت­ها و علمایی که در خود مسجد گوهرشاد بودند به چه ترتیب بود؟

 

مصاحبه شونده: آقا قبل از انقلاب یادم می­آید من شمردم، بیست و هفت امام جماعت در مسجد گوهرشاد نماز می­خواندد. همین آسیدرضا (که عرض کردم ایوان آمده بود تا نزدیک حوض، یک دو متر بین حوض و آن ایوان) همان­جا می­ایستاد، در ردیف او یک آقای کرباسی اصفهانی بود، او هم ردیفش بود، باز ردیفش تا دیوار یک نفر دیگر بود. پشت سرش چهار پنج تا پیشنماز تا در حرم، هرکدام چند تا مأموم داشت. شبستان­ها، خوب غالباً امام داشت، ولی همین شبستان گرم هم که پدرم منبر می­­رفت؛ هفتاد سال آنجا منبر رفته، پدر آقای خوئی پیشنماز بود این اواخر آقای آشیخ غلامحسین هم که تازه آمده بود مشهد، می­آمد در راهرویش نماز می­خواند[خنده]. دو نفر؛ همین­طور جاهای دیگر، خلاصه من شمردم بیست و هفت نفر در مسجد گوهرشاد در ایوان­ها و در شبستان­ها نماز می­خواندند.

 

مصاحبه کننده: هر وعده نماز را بله؟

 

مصاحبه شونده: بله، همان، غالباً هم حالا من مغرب­ها را می­گویم که خیلی مهم بود.

 

مصاحبه کننده: درست است.

 

مصاحبه شونده: که بعد از انقلاب همه­ی این ها از بین رفت. در آن وقت مهم ترین نماز، نماز مرحوم آشیخ علی­اکبر نهاوندی بود. که شبستانش هم هنوز معروف است به شبستان نهاوندی. وقتی از صحن خارج از مسجد وارد می­شوی دست چپ شبستان بزرگ، شبستان نهاوندی بود، خیلی نماز مهمی بود. آن­طور نماز جماعتی حتی جاهای دیگر هم وجود نداشت. تمام مقدسین و علمایی که بعداً خودشان جزو پیشنمازهای مهم شدند همه می­آمدند به او اقتدا می­کردند، آشیخ علی­اکبر نهاوندی. نود و هفت سال هم عمر کرد که وقتی من سال اولی که رفته بودم قم، خبر فوتش آمد و مرحوم آقای بروجردی خودش در منبر اعلام کرد که بعداز ظهر من برای آقای نهاوندی اینجا فاتحه می­گیرم و ایشان خیلی به اسلام خدمت کرده است.

 

 از جمله از کارهای او این بود که آقای بروجردی که در سال بیست و چهار آمد مشهد، مغربها در ایوان مقصوره نماز می­خواند. (ماه رمضان شد. سه ماه اینجا بود دیگر؛ رجب، شعبان، رمضان) . می­خواست ظهرها همان­جا نماز بخواند، من یادم می­آید تاجرهای رفیق پدرم نقل کردند که ما رفتیم پیش آقای سبزواری، (او ماه رمضان در ایوان ظهرها نماز می­خواند بعد منبر می­­رفت، منبر مفصل خیلی منبر مهمی داشت، کسانی هم که با او مخالف بودند از منبرش بهره می بردند. گفتند رفتیم پیش ایشان که آقا اجازه بدهید ظهرها آقای بروجردی اینجا ( نماز بخواند، ماه رمضان نماز جماعت ظهرش مهم است)گفت ببینید من خرج سالم را از این منبر اینجا در می­آوردم. مردم پول می­دهند، حالا شما می­خواهید خرج سال­م را از من بگیرید [خنده]، در این بین آقای نهاوندی (که در شبستان خودش نماز می خواند) خبردار شد، گفت آقا تشریف بیاورند همین­جا نماز بخوانند.

 

ایشان می­رفت ظهرها آنجا، دو صفش همه علما بودند؛ چه آنهایی که از قم آمده بودند با ایشان، چه علمای مشهد. یک چنین نمازی اصلا ما تا حالا ندیدیم. خود اقای بروجردی پیشنماز بود، خود نهاوندی پیشت­سرش، مرحوم آقازاده،کفایی و دیگران و دو صف علما پشت­سر همدیگر، این هم یک نماز تاریخی شد که بعد دنباله دارد. دنباله­اش این است که یک سال، دو سال بعد، آقای نهاوندی رفت عتبات. آقا سید ابوالحسن مرجع کل؛ گفت برو جای من نماز بخوان. معروف است که آقای نهاوندی گفت من نشسته بودم روی سجاده که نماز خوانده بودم، از طرف حرم به گوشم رسید که تو فرزند ما را احترام کردی ما هم تو را احترام کردیم. جای آقای مرجع کل یک کسی نماز بخواند، خیلی مهم است دیگر. آسید ابوالحسن فورا جبران کرد، خیلی­ آدم واقعا فوق­العاده ای بود. اصلا مرجعی در این اواخر مثل او نیامده بود و حتی آقای بروجردی هم در حد عظمت او نشد. و علی کل حال یک هچنین جریانی و دیگر پیشنمازهای دیگر هم در مسجد گوهرشاد بودند یکی از آنها آقای حاج سید هاشم نجف آبادی بود که ما بعدها با ایشان وصلت کردیم و در شبستانی که به نام او است نماز می خواد. غرض این است که این­طور نمازهای مفصلی بود و بعضی خیلی مرید داشتند بعضی کم، همین­طور. تا انقلاب آمد، همه­ی اینها به هم خورد

 

 

مصاحبه کننده: خوب حاج­آقا بفرمایید آن مقطع در حقیقت دهه­ی دوم هزار و سیصد بود، همان مقطعی که شما خودتان دیدید،

 

مصاحبه شونده: بله

 

مصاحبه کننده: یک مقداری می­خواهم ساختار در حقیقت اطراف حرم و خود مسجد گوهرشاد، منظور جغرافیای آن چطوری بود؟ ورودی­های­آن چطوری بود؟ اینها را شما چون دیدید

 

مصاحبه شونده: خوب مسجد گوهرشاد که از قبل یک متولی داشت که حالا باید فکر کنم تا نامش یادم بیایداز اجدادش همین­طور به او رسیده بود. خدّامی داشتند، خیلی نظم داشت مسجد گوهرشاد، هر شب متولی می­آمد به کنار مسجد و می­نشست، افراد دورش را می­گرفتند، علما می­آمدند، اتاقی داشت بالای کفشداری، علما پیشش می­رفتند. خودم هم مکرر آنجا رفته بودم. این وضع مسجد گوهرشاد بود. ولی جلوی پیشنمازها را نمی­توانست بگیرد، اگر یک پیشنماز می­آمد یک جا می­ایستاد با دو تا مأموم، او دیگر نمی­توانست جلویش را بگیرد.

 

مصاحبه کننده: از آستانه مستقل بود دیگر درست است؟

 

مصاحبه شونده: بله بله از آستانه مستقل بود، خیلی هم اصرار داشتند که او از آستانه منتقل بشود، حتی بعد از انقلاب، متولی خاص داشت، بالاخره دیگر جزء آستانه شد. ولی الان موقوفات حساب­کتابش جدا است. آن هم زمین­های زیادی دارد، همین سعدآباد که الان محله­ی مهمی شده اینها همه زمین­های مسجد است. غیر از زمین آستان­قدس که در اطراف شهر است، اینها متعلق به مسجد است. هر کس که می­خواهد باید برود از متولی مسجد زمین را اجاره کند. البته حالا دیگر آستان­قدس یک متولی دارد وحالا تفصیلش را من الان نمی­دانم. متولی خاصی ظاهرا برای آن نیست. ولی تمام حساب و ­کتاب زمین­هایش و اوقافش و همه جدا است از آستانه. این را خلط نمی­کنند جدا است.

 

 مصاحبه کننده: در همان سال­هایی که در حقیقت سال­های نوجوانی شما بود، می­خواهیم ببینم ورودی­های مثلا مسجد گوهرشاد از کدام درها بود، شما ­گفتید مثلا من می­رفتم مدرسه­ی دودرو به مسجد می آمدم؟

 

مصاحبه شونده: بله بله

 

مصاحبه کننده: از آنجا می­ آمدید در مسجد گوهرشاد

 

مصاحبه شونده: عرض می­شود که تا قبل از این خرابی­هایی که  قبل از انقلاب شروع شد. آن آخرین استاندار که بود که حالا اسمش یادم نیست. او این کارها را کرد. مسجد گوهرشاد از طرف همان شبستان آقای نجف­آبادی که وقتی بیرون می­رفتیم بازار بود. این بازار تا دم صحن کهنه ادامه داشت. ا ز آن طرف هم می­رفت تا حمام شاه. الان یک تکه از بازار هنوز آنجا هست که می­رود خیابان خسروی نو.

 

مصاحبه کننده: درست است.

 

مصاحبه شونده: آن یکی باقی مانده. که من عقیده­ام این است باید آن را نگه داریم. این بازار تا آنجا می­رسید یک فضای بازی بود باز همان تکه شروع می­شد. بازار بزرگ، منتها وقتی که فلکه دوره کشیده بودند، اینجا بازار قطع شده بود. ما از بازار می­رفتیم وارد خیابان، آن طرف باز، بازار شروع می­شد و اطراف بازار، کاروانسراهایی بود که مرکز تجار و مرکز فرش­فروش­ها، دو طرفش ها، اینها بود. عرض می­شود که همه­ی اینها خراب شد. بازار هم خراب شد، تا دیوار مسجد. که الان شما از مسجد که می­آیید یک بستی آنجا درست کردند، بست شیخ بهایی. این بست قبلاً بازار بوده است، چون بعد از انقلاب به فکر بودند چهار تا بست باشد، آن موقع حرم دو تا بست داشت. یکی بست بالاخیابان، یکی بست پایین­خیابان. بعد از انقلاب چهار بست درست کردند به نام چهار عالم. بست بالاخیابان را بنام بست ((شیخ طوسی)) که الان هم هست. بست پایین­خیابان را هم گذاشتند بنام ((بست شیخ حر عاملی)) چون شیخ طوسی نجف دفن است ولی شیخ حر عاملی در صحن کهنه در یک اتاقی است که می­روند پایین، آنجا دفن است با خانواده­اش. این را هم گذاشتند بنام ((بست شیخ بهایی))، برای این که شیخ بهایی همان نزدیک­ها دفن است.  آن یکی هم که طرف خیابان طبرسی است گذاشتند بنام بست شیخ طبرسی. این چهار بست بعد از انقلاب احداث شد قبلاً به این صورت نبود.منظور این است که حالا آن بازار این قسمتش بست شده. تا می­رسد باز به آنجایی که بازار قدیم بود که هنوز هم سقف دارد. از جلوی مدرسه­ی دودر رد می­شود همین­طور می­رود تا وارد رواق می­شود. اینها همین­طور ادامه­ی آن بازار قدیم است که حالا به این صورت درآمده. و در طرف قبله­ی مسجد گوهرشاد هم صحنی را درست کردند. صحن چیست؟

 

مصاحبه کننده: جامع

 

مصاحبه شونده: نه نه آن بعدش است، جلوتر، از مسجد گوهرشاد که از درش می­آیید.

 

مصاحبه کننده: صحن جمهوری

 

مصاحبه شونده: اسم دیگر دارد

 

مصاحبه کننده: صحن قدس؟

 

مصاحبه شونده: بله؟

 

مصاحبه کننده: قدس است حاج­آقا دیگر.

 

مصاحبه شونده: بله، کتاب­خانه­ای هم جای این صحن بود که حالا آن­طرف بست شیخ بهایی است، صحن جمهوری اسلامی ، پشت این کتابخانه­ای است کتابخانه­ی نسبتا مهمی هم هست. آن وقت از این صحن که رد شدیم داخل صحن جامع می شویم، این صحن ها را دیگر آقای طبسی درست کرده، انصافا خیلی با نظر بلند، پدرآقای طبسی واعظ معروف طبسی بود که در همان سال که ایشان متولد شد سال سیصد و چهارده، او فوت شد. یادم می­آید که گفتند آقای طبسی در سبزوار فوت شده است. صحن جامع تقریباً مثل میدان شاه اصفهان می­ماند، با همان بزرگی و عجیب است خیلی که در وقتی که اجتماعات می­شود مثلا راهپیمایی که می شود، زن و مرد در آن گرد می آیند. یا برای سخنرانی یا برای نمازهای جمعه در تابستان، اینها دیگر کارهایی است که آقای طبسی کردند و خیلی آن زحمت کشیدند انصافا، همه هم با نظربلندی. ولی خرابی­های اطراف حرم را قبلاً آن استاندار خراب کرد. باغ رضوان بود که آقای سبزواری آن را بنام صحن رضوان  درست کرده بود، که بعد از چند سال آن را خراب کردند. حالا آنجا چمن­کاری است ولی در اصل قبرستان است. مادر من و دیگر قوم و خویش های من همان­جا دفن شده اند. حتی دو تا مدرسه­ای که قبل از مدرسه­ی نواب بود یکی مدرسه­ی باقریه بود یکی مدرسه­ی حاج­حسن (مدرسه­ی حاج­حسن جای درس آشیخ هاشم قزوینی بود. هم سطح هم خارج) این دو تا خراب شد اما مدرسه­ی نواب باقی است، و مدرسه­ی نواب را هم آقای طبسی خراب کرد غیر از سردرهایش و باز ساختند. در پایین­خیابان هم مغازه­ها همه خراب شد. یک حمام قدیمی بود که بی­سابقه بود در کل ایران، حمام امام­جمعه که هفت هشت تا خزینه داشت، فضا داشت استخر شنا داشت، آن هم خراب شد تا رسید به مدرسه­ی عباسقلی­خان که نگه داشتند. بقیه تا خود صحن، خانه ،دو تا حمام و مغازه­های زیادی اینها همه خراب شد و جزء فضاهای آستانه گردید. همان­طور که می­بینید هم از بالاخیابان، هم از پایین­خیابان، هم ازخیابان طبرسی هم از خیابان تهران، از اینها همه، صحن جامع جزو خیابان تهران بود و آن را بردند عقب و اینها کارهایی است که شده­است. خوب اگر اجازه بدهید دیگر تمام کنیم

 

مصاحبه کننده: خواهش می­کنم. دست شما درد نکند حاج­آقا، اگر شما اجازه بفرمایید چون ما یک مقداری از سؤالاتمان مانده یک وقت دیگری از خدمت شما باز بگیریم که برسیم وبپرسیم

 

مصاحبه شونده: بلی،اگر اگر زیاد است یک وقت دیگر بیایید

 

مصاحبه کننده: چشم. مزاحم می­شویم.

 

مصاحبه شونده: خیلی متشکرم.

 

 

مصاحبه ای از دکتر مهدی محقق

 

 

 

 

 

 

 

-‌ خود شما در تهران هستید؟

 

– نه، ما مشهد هستیم البته یک دفتری در تهران داریم، ولی تقریباً تمرکز کار  فعلاً روی مشهد است، دوستان از جاهای مختلف خاطره جمع کردند، یعنی ما از استان گیلان خاطره داریم یک نفر ما یک خانمی را پیدا کردند متولد ۱۲۸۷ است، ایشان جانباز در حقیقت همین فضای کشف حجاب است که آژان‌ها یک لگدی به ایشان زدند که دست ایشان کج شده است و عکس ایشان را گرفتند و به قول معروف کاملاً مشخص و معلوم است، یا مثلاً  در کاشان یک خانم شهیدی را پیدا کردند باز او هم به همین نحو ضربه خورده است و از زیارت مشهد که برمی‌گشته شهید شده. ولی عمده تمرکز را فعلاً  بر روی مشهد گذاشتند.

 

-‌ مشهد خیلی  بدتر بود تا تهران، در همان زمان که ما مشهد بودیم. مشهد خیلی سختگیری بیشتر بود حالا تکیه را کرده بودند، رضاخان فکر کرده بود که از شهرهای مذهبی اگر شروع کند شهرهای دیگر آسان‌تر خواهد بود، خوب این‌جا مصادف شد با قیام مردم و مسأله‌ی گوهرشاد و خباثت آن رئیس شهربانی که در مشهد بود یک سرهنگ نوایی بود، آدم فاسدی بود و آنجا من نوشتم حادثه‌ی مسجد گوهرشاد را برای خودش دکان کرده بود، می‌آمد یقیه‌ی شما را می‌گرفت فرض کن شما بازاری هستید یا ده هزار تومان بده به پول آن وقت یا  اینکه می‌گویم تو آن شب در مسجد گوهرشاد بودی، من اصلاً سوابقش را پیدا کردم و آن‌جا نوشتم. یکی این‌که فاسد بود که این را برای خود دکان کرده بود و یکی این‌که هدفش این بود که جای رئیس شهربانی کل را بگیرد، سرپاس مختار که رئیس شهربانی کل کشور بود یعنی این خوش خدمتی‌ها را و خصوصاً جنایتی که شد پاک‌ترین فرد آستان قدس رضوی مرحوم محمّد علی ولی اسدی او را پایش را دخالت داد در مسجد گوهرشاد و بعد او را اعدام و تیر باران کردند و پرونده برای او ساخت نمی‌دانم از کجا که از فریمان مردم فرستادی به مسجد گوهرشاد و از این حرفها. او آدم خیلی بدی بود، وقتی اوّلین بار مصادف شده بود با مرحوم حاج‌آقا گفته بود حاجی محقق توخودت را فانی کردی، بچّه‌هایت را از بین بردی وفلان و از این حرف‌ها یعنی با این اقدامی که کردی دیگر در حالی که در تمام این مدّتی که مرحوم حاج‌آقایم گرفتار شد و مادر من نمی‌توانست از خانه بیرون بیاید و ما هم بچّه بودیم، من شش ساله بودم یک مو از سر ماها کم نشد در حالی که خانواده‌ی سرهنگ نوایی که این حرف‌ها را به پدر ما زد اصلاً معلوم نشد سرنوشت خودش و خانواده‌ اش چه شد. هر کسی به نحوی از انحاء درگیر کرده بود خودش را با مسجد گوهرشاد چون که اساس بر خیانت و نادرستی بود همه به نحوی از انحاء از بین رفتند، حتّی کسی بود به نام امام جمعه‌ی کنگ این چیز بوده، مأمور امنیتی شهربانی بود و خبرچینی بکند واین ها، که با بیماری خیلی فجیعی از بین رفت. ولی بر آن کسانی که واقعا مثل مرحوم حاج‌آقایم که درگیر بود خوب ما بچّه بودیم من دو تا خواهر داشتم، برادر دو سال از خودم بزرگتر  و مویی از سر ما کم نشد در این مدّت ،در حالی که مادر من از منزل نمی‌توانست بیاید و از همان ترس آژان و پاسبان که روسری را می‌کشیدند و فلان،از این حرفها.

 

 رضاخان تحت تأثیر ترکیه قرار گرفته بود خیال کرده بود که نرکیه که کمال آتاترک آن‌جا را سکولار کرده بود سکولاریزم آئرده بود در ترکیه این منشأ ترقی شده است در حالی که هیچ چیزی، هیچ تأثیری نداشت. من همین بعد از انقلاب، چهار ، پنج مرتبه دعوت داشتم و به ترکیه رفتم تمام  کتاب‌های دکتر شریعتی این ها به ترکی ترجمه شده بود، خود کتاب‌های مرحوم مطهری و این ها. یعنی ولی اثری نتوانست بگذارد در آن تجدّدی که آورده بود و خیال می‌کرد که اگر تجدّد کاذب بیاورد که تجدّدم نمی‌دانست مثلاً مردم متجدّد شوند و زنان حجاب را بردارند رضاخان تحت تأثیر این قرار گرفته بود و خودش هم چون سواد نداشت دیگر حتّی روز اوّلم هم یک جمله‌ی گفته بود، گفته بود که کلاه بی‌غیرتی را اوّل… روزی که می‌خواسته زنش را، دخترش را ببرد  دانشسرای عالی بی حجاب برای اولین بار گفته بوده که کلاه بی‌غیرتی را اوّل باید خودمان سرمان بگذاریم . ولی چاره‌ای نیست این را از منبع خیلی موثق شنیدم که با این کلمه، خودش هم متوجّه بود یعنی وجدان ناخودآگاه خودش که این نامناسب است، این یک فرهنگ است با زور که نمی‌شود با این فرهنگ مبارزه کرد، خودش گفته بوده کلاه بی‌غیرتی را اوّل باید خودمان ،سرمان بگذاریم ولی چاره‌ای نیست یعنی باید بالاخره این مملکت را باید متجدّد کنیم خیال کرده بوداین تجدّد ظاهری، به هر حال تجدّد واقعی علم، دانش و فرهنگ غرب است که باید مملکت بگیرد نه این‌که حالا مثلاً ظاهر را ما مانند غربی‌ها بکنیم خوب غربی برای خود یک فرهنگی دارد آن فرهنگ ریشه دارد در گذشته‌ی خودش ،در هر کیفیتی که است و این اشتباهی بود و این واقعه‌ی مسأله‌ی گوهرشاد هم با خباثت همین سرهنگ نوایی که رئیس شهربانی بود به وجود آمد و آن‌جا را برای خودش دکّان کرده بود همان‌طور که عرض کردم و پرونده‌سازی برای افراد، بعد مرحوم حاج‌آقا در دفاعیاتشان نوشتند، نوشتند هفده نفر بودند که این‌ها دادستان، حکم اعدام هم تقاضا کرد برای آن‌ها ، که من  آن‌جا نوشتم سرلشکر خلعتبری بود که دادستان ارتش بود، اینها را در دادگاه نظامی محاکمه می‌کردند و وقتی هم که حکم اعدام را قرائت کرده بوده است گفته بود چون این هفده نفر بر علیه تاج و تخت قیام کردند من برای همه‌ی آن‌ها تقاضای اعدام می‌کنم و اعدام را هم خیلی محکم گفته بوده که این‌ها خودشان را ببازند. مرحوم حاج‌‌آقا هم یک چیز طنز هم داشتند یک مرتبه بلند شدند انگشتشان را دور این هفده نفر گرداندند و گفته بودند فاتحه، یک جوری این را گفته بودند که آن‌ها تعجّب کرده بودند که این آخوند حالا حکم اعدامش را داریم می‌خوانیم و دادگاه را به مسخره گرفته و گفته که فاتحه‌ای این هفده نفر را از حالا بخوانید و بعد سرلشکر خلعتبری ترور شد، همان‌طور که خدا می‌خواهد، توجّه می‌کنید این موضوع را من ننوشتم که چرا ترور شد. یک سربازی بوده در یک جا اهانتی کرده بوده یا خطایی کرده بوده می آوردنش به همین دادگاه نظامی،  او وسط راه به محافظ خود گفته که من یک زن جوان دارم، بچّه‌ی کوچک شیرخوار دارم بگذار بروم آن‌ها را ببینم، آن مستحفظش هم رحمش می‌ آید می‌گوید حالا پنج دقیقه می رویم به خانه اش و می‌بیند و می‌آید. سرباز وارد خانه‌ اش می‌شود این سرباز، زنش زار زار گریه می‌کند گفته که چطور؟ گفته دیروز من پیش تیمسار رفتم، گفتم من دختر  شانزده و هفده ساله هستم بچّه‌ی کوچک دارم شوهر من را گرفتید و نگه داشتید چه سودی از این می‌برید؟ من چه کار کنم  و از کجا نان بیاورم بخورم؟ او  هم با وقاحت تمام گفته شب‌ها برو به خیابان، متوجّه می‌شوید که چه گفته است؟ با همان کلمات زشت. سرباز یک اسلحه از خانه‌ اش بر می‌دارد و می گذارد در جیبش خود ، به همان محافظ خود می‌گوید که حالا گذاشتی رفتیم و زن و بچّه‌ی خود را دیدیم اجازه بده این نامه را هم من به تیمسار بدهم که زودتر من را آزاد کند، می‌رود دم دادستانی ارتش وقتی که می‌خواسته بیرون بیاید نامه را می‌دهد و اسلحه را می‌کشد، اسلحه را می‌کشد و جا‌به‌جا سرلشکر خلعتبری می‌میرد که حتّی وقتی خبر به رضا شاه رسید، رضاخان از این عمل، این عمل را ستایش کرد که این مرد، با انگیز‌ه ی چیز ناموسش این کار را کرد که اگر نه این بود که یک رده‌ی پایین‌ترین رده‌ی ارتشی بالاترین رده‌ی ارتشی را ترور کرده نمی‌گذاشتم که این اعدام شود ولی چاره‌ای نیست نظام ارتش به هم می‌خورد اگر چنین چیز بود،متوجه شدید که حتّی رضا شاه هم متوجّه شده بود گفته بود که بله با این کیفیتی که ناراحت شده و اسلحه کشیده و این تیمسار را کشته است  او را تحسین کرده بوده و گفته بوده اگر نه این که پایین‌ترین رده‌ی ارتش، یک سرباز صفری بیاید بالاترین رده‌ی ارتش را ترور کند نمی‌گذاشتم او را اعدام کنند ولی چاره‌ای نیست چون نظم ارتش به هم می‌خورد.

 

بعد دیگر این پرونده را، پرونده‌ی اعدام این ها را به سرهنگ زاهدی دادند، سرهنگ زاهدی همین سپهبد زاهدی بود که در کودتای ۲۸ مرداد بر علیه مصدق نخست وزیر شد این آدم خوبی بود، این آدم خبیث نبود، مرحوم حاج آقا نقل می‌کردند که او پرنده‌ی این مسجد گوهرشاد را تا یکی،دو ماه به همین صورت در کیف خود گذاشته بود که تا یک زمانی رضا شاه اگر حالت عادی دارد و عصبانی نیست وفلان واینها، تقاضا کند که آن‌ها را، این هفده نفر را، شانزده نفر را حکم خلاصیشان را بدهند، این بود که بعد آن‌ها آزاد شدند وقتی که که آزاد شدند مرحوم پدرم در تهران هم ممنوع المنبر بود، حق نداشت که روی صندلی بنشیند یا روی منبر رود ولی خوب متدینین بازار تهران اغلب همین هایی که الآن بچّه‌هایشان همه کاره هستند حاج ترخانی و نمی دانم حاج آقا رضا شاپوری، اغلب این‌ها حاج عبّاس قلی بازرگان، پدر مهندس بازرگان و این ها دعوت می‌کردند در منزل‌هایشان، پدر م نشسته صحبت می‌کردند و خیلی هم مورد استقبال بودند که خوب یک آخوندی بوده که رفته بر علیه رضا شاه صحبت کرده و تاوانشم داده، سه سال در زندان بوده است خیلی متدینین از بازاری‌ها خیلی توجّه داشتند، حتّی جوان‌هایشان، حتّی آقای رفیق دوست که در یک جا همسفر بودیم گفت من خیلی مرید پدر شما بودم پدر شما خیلی من را دوست داشته است یعنی این تیپ ها دعوت می‌کردند و ممنوع الخروج هم بودند، ممنوع الخروج بودند یعنی هر هفته باید بروند دفتر شهربانی را امضا کند که یعنی در تهران است و نرفته از تهران بیرون. شهریور ۲۰ که قوای متفقین ایران را اشغال کردند این قدر سریع انجام شد که مردم عادی نمی‌فهمیدند که چه شده است؟ متوجه می شوید،مرحوم حاج آقا هم دو سه هفته نرفته بود دفتر را امضا کند یک…همان پاسبانی که دنبال این کار می‌آمد،می گوید حاج آقا نیامدی این دفعه سه هفته است که نیامدی، برای ما مسئولیت دارد وفلان و… ما را توبیخ می‌کنند، حاج آقا هم گفت بابا لوتی تنبکش را برداشت و فرار کرد شما هنوز دارید می‌رقصید متوجّه شدید؟(خنده) یعنی رضا شاه رفت، دیگر این تمام شد حالا تو آمدی بگویی که تو نیامدی دفتر را امضا کنی؟ یعنی من شش ساله بودم وقتی که این مسأله واقع شد و یک مقدار از برادرم مرحوم آقا شیخ هادی محقق شنیدیم، که یک دفعه برادرم عمّامه داشت، رفته بود حاج آقایم را ببیند، خیلی‌ها جمع شده بودند از همان‌ کسایی که کس و کارشان  به زندان افتاده بوده است،  وارد شده بود خلعتبری گفته بوده این کیست؟ او کیست؟ 

 

این بچّه شیخ چه کسی است؟ گفته بودند که این پسر حاجی محقق است دنبال داداشم  کرده بود پدر سوخته‌ی فلان. داداشم من در رفته بود، بچّه‌ی مثلا،ً داداشم شاید هیجده و نوزده سالش بوده عمّامه داشت که دیگر گفت عمّامه را برداشتم و بدون عمّامه  می رفتم دیدن پدرم  ، این قدر خباثت دارد خوب این هم مثل سایر ارباب رجوع‌ها است لازم نیست که تو دنبال او کنی و او را بگیری بزنی. گفته بود که آن بچّه شیخ چه کسی است؟ گفته بودند پسر حاج آقا محقق است(خنده) آمده دیدن پدرش. در زندان خوب این‌ها افرادی بودند که حاج آقا در محاکمه‌ اش هم تحقیر کرده رضا شاه را که در این هفده نفری که تو گرفتی یک سیّد روضه خوان طلبه است که زوّار امام رضا بوده، گرفتار شده یکی تسبیح فروش است، یکی مهر فروش است، قدرت این قدر قدرت همین است که این‌ها را بردارد به بند بکشد، در آن محاکمه است که شجاعت اعلی حضرت قدرقدرت قوی شوکت این است که تسبیح فروش، مهر فروش بازار را درمسجد دستگیر کند بعد تا پای اعدام هم آن‌ها را ببرد. این‌ها را خوب کسان مختلفی نوشتند در مورد وقایع مسجد گوهرشاد من در همان کتابی که در مورد مرحوم حاج آقای خود نوشتم انجمن آثار و مفاخر چاپ کرده است منابعش را هم نوشتم که یکی همین کتاب آقای سینای واحد بود، یکی، دو منبع دیگر هم آن جا ذکر کردم یک مقدار بیشترش بر اساس همان اسنادی که در دادرسی ارتش بود و محاکمه‌ی حاج آقا و عکس پلاک دار زندان و این‌ها بوده ولی خودم شخصاً درگیر نبودم، شش سالم بودم، ولی خوب خیلی اثر روحی گذاشت در من، چون که من به رفتم مدرسه و به بچّه‌ها گفتم بابایم رفته حبس، به محض این که گفتم  رفته حبس ، گفتند چه کار کرده، رفیقهایم؟ خوب برای من بچّه‌ی شش ساله… نمی‌دانم متوجّه می‌شوید؟ این که نتواند اظهار کند، می‌دانستیم که پدر ما چاقو نکشیده، دزدی که نکرده است، آن سؤالی که آن‌ها می‌ پرسیدند که چه کار کرده است من هنوز به یاد دارم که  عکس‌العمل آن من را زجر می‌داد من می‌دانستم که پدر من در یک جریان دیگر بوده است که ارتباط به این حرف‌ها ندارد ولی نمی‌توانستم اظهار کنم نمی‌دانم متوجّه شدید؟ بچّه‌ی شش ساله است دیگر. خوب خوشبختانه دیگر آن دوران هم به سر رسید، مرحوم حاج آقا هم ۱۳۱۷ از زندان آزاد شدند و الحمدلله زندگی ما هم به خوبی سپری شد. تا آن‌جا که من مسئله‌ای که در خاطرم هست، خوب خیلی سخت بود و می‌ترسیدند اصلاً کسی بیاید و احوال ما را بپرسد.

 

مثلاً ما یک مستخدمی داشتیم که مهتر قاطر مرحوم پدرم بود که سوار می‌شدند، می رفتند روضه ، او مثلاً یوسف، با شرافت بود می‌آمد احوال ما را می‌پرسید، حتّی فهمیده بود که من و برادرم کوچک هستیم و همیشه در خانه زندانی هستیم یادم است که یک دفعه ما را برد به یک دهی که برای یکی از ارباب‌هایش بود عیش آباد. این دو تا بچّه‌ای که در خانه بودند و بابایشان در زندان است خوب آن‌ها را ببرم به یک جایی که آب و هوایی بخورند ما را به یک دهی برد که هیچ وقت فراموش نمی کنم عمل آن شخص را با این که …، یا مثلاً می‌رفت  به بزازی ها چند توپ پارچه بر می‌داشت و به مادر من می‌داد که اگر لباسی می‌خواهید یا پیراهنی می‌خواهید از این‌ها سوا کنید چون مادرم که نمی‌توانست به بازار برود. این مثلاً احوال ما را پرسید و بعضی از آشنایان. خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ کاظم  دامغانی را که از علمای مشهد بودند و یک داستان جاذبی هم داشتیم، یکی از برادرهای من مرحوم حاج جواد محقق خیلی شیطان بود در این مدّت ،مادرم دسترسی نداشت که بیرون برود و این ها… او هم دیگر شلتاق می‌کرد، مثلاً یک کسی یک دفعه آمده بود بدهکار بود به حاج آقا، فهمیده بود که این پدر، زندان رفته است گفته بود حالا این بدهکاری را بروم بدهم در خانه اش که  این زن و بچّه‌ی اش در عسرت نان و گوشت و پنیر نباشند صبحانه پنج تومان داده بود ، برادرم جواد آقا رفته بود و گرفته بود به جای این که بیاید و به مادرم بدهد رفته بود سرتاپایش نو کرده بود، لباس خریده بود، گفته بود که این پول را آوردند دادند و من رفتم لباس خریدم،لباس نو و کفش نو  ویک چلو کباب هم ، ده شاهی آن مانده بود، یک هچنین چیزی بود بعد یک وقتی خدا رحمت کند آقا شیخ کاظم دامغانی را هم نسبت قوم و خویشی به ما داشتند پدر  همین آقای دکتر مهدوی دامغانی، آمده بودند منزل ما احوال پرسیده بودند خوب شما ناراحتی چیزی که ندارید؟

 

مرحوم مادرم گفته بودند که همین جواد ما را اذّیت می‌کند، بعد حاج کاظم گفته است اگر اجازه بدهید من او را یک گوشمالی بهش بدهم مرحوم مادرم گفته بود که من از خدا می‌خواهم شما مثل پدر ش هستید. بعد حاج کاظم صدا زده بود، جواد، پدر سوخته ی پدر… تو مادرت را اذیت می‌کنی او هم دستش را این طوری می کند می گوید آی آژان بیا ببنین این آخوند از خانه‌ی ما چه می‌خواهد؟ تا مدّت‌ها مرحوم حاج آقا می‌گفت به حاج کاظم سلام برسان مشروط به این که دیگر آژان برایش صدا نزنید، آن وقت‌ها بود که آخوند…، آی آژان بیا ببینم این آخوند از خانه‌ی ما چه می‌خواهد؟ این هم جزء در حقیقت فکاهیات زمان زندان مرحوم حاج آقایم بود. بعد دیگر یک جوانی هم بند مرحوم حاج آقایم بود به نام غلامعلی سرپرست او کدخدایی سیس آباد بود، ظاهراً اتهامش این بود که چوب دار، چماغ دار چه می گویند فرستاده بود به مسجد گوهرشاد ، به کمک بهلول و….

 

– همین غلامعلی خداداد دیگر؟ معروف به خداداد بوده است.

 

– غلامعلی خداداد، بله. بعد  فرستاده بود. بهلول هم آدم خیلی زبان آوری بوده است چون که می‌گویند حافظه‌ی قوی داشت که او بعد فرار کرد و مدّت‌ها هم در… تا این اواخر هم بهلول زنده بود، او بود و این‌طور که نقل می‌کردند بهلول طرح تصرف مشهد را داشته حالا من از خود غلامعلی خداداد نشنیدم که بعدها فهمیدم که می‌گفته، چند نفر از آن‌ها را فرستادم به دروازه پایین خیابان ،چند نفر را بالا خیابان و فلان ، یعنی طرحی که در ذهنش بوده،طرحی بوده که که مشهد را تصرف کند حتّی در سالی که مرحوم امام راحل سال ۱۳۴۲ بوددیگر بله

 

– بله، اوّل شروع نهضت.

 

–  شروع،من از کسی که ارتشی بود و اوّلین رئیس ستاد ارتش بود در بعد از انقلاب ،تیمسار فَربد با ما دوست بود، شنیدم گفت اگر در آن وقت یک سه چهار تا افسر قوی در اختیار آیت الله خمینی بود می‌توانستند تهران را با نیروی مردمی تصرف کنند بی‌خود نمی‌گفته است می‌دانسته است. ولی خوب بهلول نه چهار چماغ دار بفرستید، چهار چوب‌دار بفرستید خوب او هم همه را به رگبار تیر بست ولی تیمسار فربد همین‌طوری نمی‌گفت می‌گفت اگر چهار، پنج نفر در آن زمان ،۱۳۴۲ امیر ارتش می داند، کسانی که به تکنیک نظامی وارد هستند با نفوذ معنوی که مرحوم امام داشت و قاطبه‌ی مردم توجّه به او داشتند می‌توانسته تهران را تصرّف کند، هنوز هم زنده است تیمسار فربد زنده است اوّلین رئیس ستاد ارتش بعد از انقلاب بود، زمان دولت موقت.

 

 در هر حال خوب این واقعه‌ی تاریخی، وقتی آدم کلش را نگاه می‌کند ریشه‌های خباثت، نادرستی  و این‌ها وجود دارد خوب حالا ریشه‌ی آن از خود رضا شاه بود که یک مقدار حرف‌های اطرافیان خود را گوش می‌داد که تا همین اواخر هم بعضی از پیرمردها به همین شاه اخیر محمّد رضا، مرحوم عبدالله انتظام که رئیس شرکت نفت هم بودند یک دفعه به شاه گفته بود که اعلی حضرتا مردم می‌ترسیدند به پدر شما دروغ بگویند ولی حالا مردم می‌ترسند به شما راستش را بگویند، بعد شاه گفته که  خوب تو راستش را بگو، او هم گفته بود که اعلی حضرت تمام مملکت متعلّق به شما است شما صاحب این مملکت هستید چه احتیاج دارید که خودتان و خانواده‌تان در تمام شرکت‌ها سهیم باشید و سهم داشته باشید؟ او هم گوش نکرده بود، گفته بود بله بابایشان مملکت را فتح کرده و بچّه‌های او هم هر چه که بخواهند می‌توانند داشته باشند. نمی‌دانم روح این جواب نابه‌جا را متوجّه می‌شوید چه می‌گوید؟ می‌گوید بابایشان  مملکت را فتح کردند یعنی رضا شاه، کودتا کرده است و حالا بچّه‌هایشان شاپور، خواهرش، اشرف، فلان، هر چه دلشان بخواهد می‌توانند داشته باشند و در هرجا شریک باشند. او حرف درستی زده است، گفته که تو راستش را بگو، او هم همین را گفته و گفته که مملکت متعلق به شما است، تو صاحب تمام مملکت هستی چه احتیاج داری که خودتان و خانواده تان در تمام شرکت‌ها سهیم باشید. نیست این طور،حرف منطقی بوده آن وقت او جواب این حرف منطقی را به چه داده است؟ گفته خوب بابایشان مملکت را فتح کرده است بچّه‌هایش هر چه بخواهند می‌توانند داشته باشند یعنی یک چنین منطقی وجود داشت. آن رضا شاه معایب خودش را داشت، علی رغم این که آدم قوی بود کسی که از سرباز صفر برساند خودش را به شخص اوّل مملکت چنان کار آسانی نیست حالا بگو که روس کمک کرد، انگلیس کمک کرد، آمریکا کمک کرد، در هر حال باید یک چیزی در او باشد، این طور نیست؟ همان حرفی که زد گفت که کلاه بی‌غیرتی را اوّل خودمان  باید به سرمان خود بگذاریم ولی چاره‌ی نیست حکایت از این می‌کرد که متوجّه بود که کاری که دارد می‌کند چیست. این بود که متأسّفانه این چیزها در مملکت ما بوده است. یا مثلاً علی دشتی در لبنان سفیر بود یک نامه‌ی نصیحت آمیز به شاه نوشته بوده که روش خود را عوض کن اوّلاً با مذهبی‌ها بی‌احترامی نکن و نصیحتش کرده بود که ظاهراً می‌گفتند در دادگاه نظامی، آیت الله خلخالی  به او گفته است به جهت همین نامه‌ای که به شاه نوشتی باید تو را اعدام کرد اگر شاه گوش به نصیحت تو می‌داد بیست سال انقلاب عقب می‌افتاد. البته دشتی را اعدام نکردند به علّت این که دوستی داشت با آیت الله پسندیده برادر مرحوم امام.  بالاخره باید این تواریخ سبک و سنگین شود و بدون هیچ‌گونه تغییری نوشته شود این است که در گوهرشاد مشهد خیلی مسائل در زیر بنایش بود. بله ،تا آن‌جا که من در آن سال شش سالم بود و مدرسه می‌رفتم این مقدار یادم هست.

 

 

-‌ آقای دکتر این جمله‌ی که چند بار در مصاحبه‌های مختلف خودتان ذکر کردید حالا همراه با یک تلخی به نظر من مثلاً یک حزنی هم در لحنش به نظر می آید وجود دارد این جمله که من هنوز سفیر صدای گلوله را می‌شنوم این می‌خواهم بدانم آن شنیده‌های خود شما چه بود؟ یا دیده‌های شما از آن فضا چه بود؟

 

-‌ نه دیده ای نبود، بچّه‌ی شش ساله اصلاً نمی‌توانست از خانه بیرون بیاید. من صدای همان سفیر گلوله‌ها را در خانه مان یادم است که شنیده بودم در مسجد گوهرشاد. مسجد را به توپ بستند  یا به گلوله بستند مادر من این را نقل می‌کردند من بچّه بودم به گوش من است این را یادم است که صدا می‌آمد چون ما در مشهد منزل ما همین بالا خیابان بود، حالا خیابان مشهد صدا می آمداز مسجد گوهرشاد .

 

-‌ خود پدر که آن شب مسجد نبودند؟

 

– پدرم چرا. زمانی که در را بستند و همه را به گلوله بستند، نه. ولی پدر من قبلاً منبر رفته بودند در مسجد گوهرشاد و مسأله همین بود و گفته بودند که ما زیر پرچم داروین انگلیسی رفتیم. پدر من این را گفته بود. یعنی می‌خواهد بگوید هر چه از انگلستان امر می‌شود دارند بر ما تحمیل می‌کنند. حالا نمی‌دانم چرا مرحوم پدرم من کلمه‌ی داروین را آورده بود. چون داروین می دانید که متخصص تنوع انواع بوده، یک عالم بوده ، مقصود پدرم این بود که سیاست انگلیس بر ما حاکم است یعنی این کسی که بر ما حکومت می‌کند خوب همین طورم بود دیگر بالاخره انگلیسی‌ها کودتای ۱۲۹۹ بود ترتیب دادند که رضاخان را آوردند کودتا کرد ، سیّد ضیاء‌الدین و این ها … ، بله پدر من منبر رفته بود. به هر حال مثل آن مهر فروش، تسبیح فروش نبود، یعنی پدر من به فتوای حاج آقا سیّد حسین قمی که آن وقت مرجع تقلید بودند ، عملی را که انجام دادند یعنی تکلیف شرعی می‌دانستند، فتوای حاج آقا حسین قمی بود.

 

– بعد از آن جلساتی که در خانه‌ی حاج آقا سیّد یونس اردبیلی برگزار می‌شده است ظاهرا در آن مقطعی که آیت الله قمی می آیند تهران ، یک فطرت  تقریباده روزه تا خود قیام است در آن ایام ظاهراً علما توافق می‌کنند که ما هر شب مثلاً یک جایی جمع شویم یک نطقه‌ی آن خانه‌ی آیت الله آقا سیّد یونس اردبیلی بود، از آن جلسات ۵ الی ۶ شب احیاناً ایشان تعریفی، نکته‌ای گفته بودند که به ذهن شما مانده باشد حالا در سالهای بعد؟

 

-‌ نه چندان، چون حاج آقا که منبر را رفته بود دیگر بعد مخفیانه زندگی می‌کرد، فکر نمی‌کنم می‌توانسته به آن مجلس برود، تحت تعقیب بود، پدر ما تحت تعقیب بود، گاهی عمّامه سیاه می‌گذاشتند و عینک دودی می‌زدند و از خانه بیرون می‌رفتند، منزل قوم و خویشاوندان می‌رفتند. آن‌ها جلساتی داشتند موقعیت آن‌ها با موقعیت پدر ما فرق می‌کرد، پدر ما منبر رفته بود و صراحتاً بر علیه رضا شاه صحبت کرده بود این بود که بعداً مخفی بود تا دو ماه مخفی بود و بعداً خود او رفت خودش را به شهربانی معرفی کردند که سرهنگ نوایی گفته بود که تو خودت را نابود کردی، فرزند و خانواده‌ ات را نابود کردی ولی کار خوبی که کردی که خودت با پای خودت آمدی.

 

ولی یادم می آید حاج آقا من نقل می‌کردند که وقتی می آوردندشان از شهربانی مشهد او ، شهربانی مشهد هم خیلی سخت می‌گرفتند همین پاسبان‌ها و این‌ها، مثل همان پاسبان‌های که روسری از سر زنان می‌کشیدند و پاره می‌کردند و فلان واینها سخت می‌گرفتند، حاج آقا گفته بود یک دفعه دیگر پاسبانی آمد، گفت شما را به می‌برند تهران و راحت می‌شوید از این عذابی که این‌جا می‌کشند. شهربانی مشهد به دستور سرهنگ نوایی خیلی سخت‌گیری می‌کردند که بعدها حاج آقا می‌گفتند که بله اتوبوسی آوردند که پرده داشت و زندانی‌ها را می‌بردند،گفت از خیابان که تهران که رد شدیم این گوشه‌ی پرده‌ی اتوبوس چشم من به گنبد حضرت امام رضا افتاد گفتم یا امام رضا ما را دارند می‌برند به غیرت تو(خنده). آن‌جا در شرح حال نوشتم، بله، این بود که تهران به آن سختی مشهد نبود یعنی زندان و این‌ها ولی مشهد خیلی سخت بود همان مدّتی که بودند آن هم به جهت همان خباثت سرهنگ نوایی بود که می‌خواست وانمود بکند که یک مقدار در حقیقت بزرگ کرده بود این مساله را ، توجه می کنید،به شاه وانمود کرده بود که می‌شد که سرش را هم بیاورند و بعد افرادی بروند با شاه صحبت کنند و بگویند اینجا زمان و مکان مناسب برای این تجدّد نیست دیگر ولی او نمی‌گذاشت، سرهنگ نوایی که به این کیفیت می‌خواست مسأله را خیلی بزرگ جلوه دهد که آن که ما که گفتیم این‌ها را قتل عام کنند در مسجد گوهرشاد چاره‌ای نبوده است.نمی دانم متوجه می شوید.

 

-‌ شما خودتان احیاناً به اتفاق والده یا برادر بزرگ‌تر به ملاقات ایشان که نرفته بود؟

 

-‌ نه،نه، من برادر بزرگم تهران بودند (نامفهوم)۳۸:۲۸یادم است عمّامه اش را برداشت طوری که تیمسار… رئیس دادرسی ارتش دنبالش کرده بود و گفته بود این بچّه آخوند کیست؟ گفته بودند پسر حاجی محقّق است، گفته بود: پدر سوخته این‌جا چه کار می‌کنی گفت فرار کردم اگر من را می‌گرفت من را می‌زد او این‌جا بود که به دیدن پدر من می‌رفت ما مشهد بودیم. پدر من زمانی که از زندان بیرون آمد ۱۳۱۷ ما به تهران آمدیم.

 

– همان چند روز مشهد هم به دیدن او نرفتید؟

 

– نه، اگر می‌خواستم بروم باید با مادرم می‌رفتم. مادرم هم که نمی‌توانست بیرون از خانه بیاید ، چه جوری بروم؟

 

– یک موردی که در همین کتاب شما زحمت آن را کشیدید مفاخر به چاپ رساندید یک سندی را شما آن‌جا ارائه می‌کنید به نظر من یک جنبه از شخصیّت پدر شما را نشان می‌دهد که من حداقل در شرح حال بقیه علما کمتر دیدیم و آن مربوط به گزارش وزارت جنگ می‌دهد راجع به صحبت‌های پدر شما در یکی از سخنرانیهایشان راجع به قانون اتّحاد شکل که مربوط به ۱۳۰۸ یعنی شاید(ادغام صدا-نامفهوم)

 

– بله، حاج آقا یک سابقه ای در قبل از واقعه‌ای مسجد گوهرشاد که ۱۳۱۴ بود در همان جا یک ورقه‌ای است آن فکر می‌کنم که مربوط به منبری بوده است که در عراق رفته بودند، نمی‌دانم آن جا نوشتم یا ننوشتم

 

– کربلا بودند؟

 

– پدر من به کربلا رفته بودند و منبر می‌رفتند در همان نزدیکی حرم امام حسین یک قهوه خانه‌ای بوده است آن قهوه خانه یک گرامافون داشته نمی‌دانم قمر الملوک وزیری که آن زمان‌ها خواننده بوده است آواز می‌خوانده و صدای او را در صحن و هوای زیارتگاه حضرت امام حسین (علیه السّلام) بلند می‌کردند با شعرهای مبتذل

 

صد زخم زبان شنیدم از تو                 یک مرحمتی ندیدم از  تو

گر با سنمی شدی هم آغوش      ما را به خدا نکن فراموش

 

از این مزخرفها. با صدای بلند. حماقت را ببین،خوب مرتیکه کنار قبر حضرت امام حسین، آقا جان من بر روی منبر گفته بودند که می‌گویند فرنگی‌ها می‌خواهند یک وسیله‌ای اختراع کنند که تمام امواج صوتی گذشته را زنده کند و اگر این وسیله اختراع بشود ما می‌فهمیم که حضرت موسی در کوه طور چه جور با خدا مناجات می‌کرده است و آن وسیله را اگر به این‌جا بیاورند که امواج صوتی در این فضا منعکس بوده می‌بینند از یک طرف این خواننده دارد می‌گوید:

 

گر با سنمی شدی هم آغوش                ما را به خدا نکن فراموش

 

از یک جهت هم حضرت امام حسین (علیه السّلام) می‌گوید «هَل مِن ناصر یَنصُرنی» بعد فردا آمده بودند گرامافون‌ها را شکسته بودند. بعد نامه‌ای از طرف دولت عراق نوشته بودند که مواظب این باشید. لذا همیشه یکی از این بازرس‌های شهربانی دنبال پدرم بوده است این‌ جور نقل می‌کردند به همین گزارشی که داده بوده، گفته بودند این مرد، مرد خطرناکی و آشوبگری است و این‌جا را هم به هم زده است. در حالی که مسئله‌ی حاج آقا ایراد واقعی بوده است، هر آدم عاقلی می داند، می‌خواهی یک جا را قهوه خانه‌ای بگذاری خواننده قمر الملوک وزیری بخواند خوب چرا بیایی در کنار قبر حضرت امام حسین بگذاری؟ حماقت بوده است که آخر یک چیزی که به هم تناسب ندارد این بود که آن نامه هم است که در همان کتاب آوردم البته محقق ننوشته است شیخ عبّاس علی خراسانی نوشته است.

 

-‌ بعد ایشان از جهت آنکه  با لباس این طرف و آن طرف بروند که با محدودیتی که مواجه نبودند؟

 

– در کجا؟

 

– در مشهد و در منابر.

 

– نه، در مشهد که گرفتار شدند.

 

–  نه، آن مقطع قبل از قیام…

 

– نه.

 

– چون یک جوازی قبل از قیام می‌خواسته است؟

 

– نه، آن را داشتند،جواز عمّامه را داشتند، بعضی از آخوند‌ها نداشتند ولی مرحوم پدر من جواز عمّامه را داشت و منبر می‌رفتند من به یاد دارم که سوار یک قاطر می‌شدند و منبر می‌رفتند، نه سخت‌گیری برایشان نبوده شیخ محمّد روحانی در مشهد بود خدا او را رحمت کند به او کفشدار می‌گفتند قوم و خویش‌های او هنوز در کفشداری هستند، آدم شوخی بود می‌گفت که در زمان رضا شاه در مجلسی بودیم، فوکلی‌ها همیشه به طرفداری از شاه آخوندها را تحقیر می‌کردند و زخم زبان می‌زدند، مرحوم امام هم فرمود که اگر ماشینی، اتوبوسی پنچر می‌شد می‌گفتند از این آخوند است که سوار کردی. یکی از استادهای ما هم مرحوم آقا شیخ غلامرضا ترابی گفت: ماشین پنچر شد بعد پنچری آن را گرفتند بعد به مسافرها گفتند بیایید سوار شوید راننده گفت با یک کلمه‌ی بدی، شیخ فلان را سوارش نکن دو مرتبه ماشیننمان ما پنچر می‌شود ‌گفت ما را در بیابان رها کردند یکی از استاد‌های ما آخوند بود.این شیخ محمد هم می گفت در یک جایی بودیم یکی از این فوکلی‌ها می‌خواست ما را مثلاً نیش بزند گفت بگردم جقّه‌ی اعلی حضرت همایونی را که شما آخوند‌ها را ذلیل کرد، او هم گفت من هم با شدّت هر چه تمام تر گفتم که اعلی حضرت همایونی سگ کی است  ماآخوندها را خدا ذلیل کرد. خدا رحمتش کند شیخ محمّد کفشدار.بله

 

-عرض کنم خدت شما  شما بفرمایید که مرحوم پدر هم زمان رضاخان را درک کرد و تا ۴۲ که در قید حیات بودند هم محمّد رضا ، نگاهشان به قول معروف یا هر زمان که ذکری می‌شد از این دوران دوران سخت زندگی ایشان کدام بود واقعاً همین مقطع بود؟

 

– نه، زمان محمّد رضا شاه آن سختی زمان رضا شاه و اهانت‌ها نبود خوب ما آن زمان بزرگ بودیم و بودیم ولی با وجود این مثلاً  وقتی فلسفی را ممنوع المنبر کرده بودند حاج آقا به نمایندگی از وعاظ نامه‌ای نوشته بودند به تیمسار هدایت،بعد تیمسار هدایت در گوشه اش نوشته بود این فضول چه کسی است که در کار امنیتی دخالت می‌کند؟ او را احضار کنید. حاج آقا به نمایندگی از وعاظ تهران که یک واعظ درجه یک را زبانش را ببرید و ممنوع المنبر کنید درست نیست، او زیر نامه نوشته بود که این فضول چه کسی است که دخالت در کارهای امنیتی می‌کند او را احضار کنید آن را در کتاب آوردم ولی نه به این که مثلاً او را بکشند، اگر زمان رضا شاه بود مگر به این آسانی می‌گذشتند اگر چیز باشد.

 

– می‌خواستم بگویم آن تلخی آن سه سالی که زندان بودند و آن دورانی که مثلاً حبس شهری بودند، به یک تعبیری می‌خواهم بگویم آن تلخی در خاطرات ایشان تا همان ۴۲ که در قید حیات بود هر کجا می‌نشستند بحثی پیش می‌آمد بر می‌گشتند بگویند سختی بر ما به این صورت گذشت؟

 

– نه، آن جوری نبود، به علّت آن که تهران با مشهد… سختیش بیشتر در مشهد بود که در زندان شهربانی مشهد بود آن هم به جهت خباثت شخص سرهنگ نوایی بود، سرهنگ نوایی حتّی در زمان رضا شاه ثابت شد که گزارش‌هایش غلط بوده است و حتی زندان رفت و حتّی به یاد دارم که با حاج آقا به مشهد آمده بودیم سرهنگ نوایی را به محاکمه می‌بردند، حاج آقا هم یک روز صبح رفته بودند که او را ببینند گفت: من عبایم را به سرم کشیدم که او خیال نکند مثلاً من آمدم برای انتقام گرفتن از او که من را نشناسد من کی هستم و به محاکمه بردند او را . در زمان رضا شاه، خود رضا شاه فهمید که او خباثت کرده و این‌جا را دکّان منافع خودش کرده و گرفتار شده بود و اصلاً هیچ چیزی از وجود او باقی نماند. پسر ش معتاد شد، دختر او چه شد، این جوری می‌گفتند.

 

– خود او هم در زندان فوت کرد.

 

– او را من نمی‌دانم.

 

– مرحوم پدر شما در همان در خواست تجدید نظری که در کتاب هم آمده است آن‌جا یک اشاره‌ای می‌کنند به… برداشت من این است که یک شرایط سخت اقتصادی برای خانواده‌ای حاکم شده است که ذکر هم می‌کنند، می‌گویند که من یک درآمد اندک منبری و آخوندی داشتم زندگی می‌کردم که این کلاً قطع شده است و می خواهم بگویم این سختی واقعاً بود؟

 

– این سختی بود، به علّت این‌که منافع پدرم،من منبر که در آمد آن‌چنانی هم نداشت با همان غلامعلی خداداد افتادند مشغول به کار زراعت ، زراعت هم ضرر کرد و مرحوم حاج آقا پول قرض می کردند از این تاجر و از آن تاجر، چهار تومان، سه تومان برای راه انداختن این زراعت  . بله سختی زندگی بود، لذا من به جهت سختی زندگی ترک تحصیل کردم و کار زراعت هم ضرر کرد. خود حاج آقا بر منبر می‌گفت که زراعت کار ما نبود بعد مثال هم می‌زد به عنوان طنز می‌گفت که یک گرگی در بیابان بود و چشمایش به یک الاغی افتاد می‌خواست این الاغ را پاره کند، الاغ گفت که من الاغ پیری هستم من را پاره کنی چیزی گیر تو نمی‌آید ولی من یک راه را به تو نشان می‌دهم که بهتر از این گیر تو بیاید؟ گفت چه؟ چه راهی را نشان می‌دهی؟ الاغ گفت زمانی که من جوان بودم صاحب من، من را خیلی تیمار می‌کرد، نقل به من می‌داد و از آن جمله نعل‌های من را طلا کرد، دیگر از آن ابهت و شوکت فقط همین نعل‌های طلا برای من مانده است تو بیا نعل‌های من را بکش – به گرگ گفت – به این ده ببر و از پول آن پانزده گوسفند فربه پیدا می‌کنی آن‌ها را بخور به جای این‌که من را بخوری. گرگ دید حرف بدی نمی‌زند، گفت خیلی خوب پای خود را بالا کن تا من نعلهای تو را بکشم. الاغ پای خود را بالا کرد و تا که پای خود را بالا کرد و گرگ آمد دهنش را بیاورد به پای او یک جفتک زد که تمام دندان‌های این گرگ ریخت؛ بعد دیگر گرگ خون مالی شد و داشت می‌آمد روباه به او گفت چه شده است؟ گفت: ما اشتباه کردیم، گفت ما یک عمر شغلمان قصابی بوده است آمدیم ول کردیم، آمدیم نعل‌بندی کنیم گرفتار این شدیم. حاج آقا هم این را می‌گفت، می‌گفت بله شغل ما روضه‌خوانی بوده آمدیم هوس ملک‌داری کنیم به این روز افتادیم بله این بود که دچار مضیقه شدیم با پنج ،شش خانه در تهران عوض کردیم. از یک اتاق کوچک تا… بالاخره زندگی است.گفت

 

دل به اقبال جهان‌ای صاحب دولت مبند             کین جهان در اختیار عقل دور اندیش نیست

راحتِ او بی تغیّر امر او بی‌‌انقلاب                     نعمت به او بی‌تکلّف، دوش او بی‌نیش نیست

 

انگلیس‌ها می‌خواستند به جای رضا شاه، نصرت الدوله فیروز را بیاورند کودتا کنند و پادشاه شود ولی او رفته بود سر املاکش در کرمانشاه ، انگلیسی‌ها هم برای این کار عجله داشتند منتظر نشدند که او برگردد، رضاخان را علم کردند که کودتای رضاخانی با سیّد ضیاء طباطبایی و این ها چی شد، و نصرت الدوله فیروز بعد مورد غضب رضا شاه قرار گرفت و علّتش این بود که در یکی از روزنامه‌های فرانسه نوشته بودند که در ایران یک اژدهایی پیدا شده است که خوراک او زمین است نه این‌که شاه املاک شمالی‌ها را می‌گرفت. در فرانسه گفتند یک اژدها پیدا شده، حالا واقعاً این که نصرت الدوله فیروز دست داشته در این مقاله یا این که دشمن‌هایش، حالا این دیگر در یک  مجلسی چشم رضا شاه به نصرت الدوله افتاد، گفت نصرت الدوله دیگر مورد اعتماد ما نیست دیگر این را گفت و او را گرفتند و بردند. دکتر ولایتی می‌گفت که در زندان، نصف کفش خودش را از گرسنگی خورده بوده است و در داخل زندان هم مرده بود و به طور کلی هم رضا شاه هر وقت چشمش به نصرت الدوله فیروز می‌افتاد به یاد می‌آورد که دهنه‌ی اسب بابایش را می‌گرفته است، فرمان فرما، شازده فرمان فرما، دنیا این است.

 

-‌ شما یک مدّت طولانی با شهید مطهری بودید، یک وجه شاید مشترکی که خاطرات شما با خاطرات شهید مطهری دارد این است که ماجراهای که الآن فرمودید شما مشابه آن برای  پدرشهید مطهری هم اتفاق می‌افتد حالا با یک سطح پایین‌تر، از جمله که ایشان را به یک تعبیر خلع لباس می‌کنند اجازه‌ی پوشیدن لباس به او نمی‌دهند و ماجراهای از این دست، حتّی از فریمان به آبادی‌های اطراف فریمان می‌رود و زندگی می‌کند، در این مراوداتتان احیاناً ذکری از این خاطرات می‌کردند؟

 

–  نه، خاطراتی که من از مرحوم مطهری داشتم، چاپ شده است، آقای دکتر لاریجانی چاپ کردند، یک کنگره‌ای گرفتند به نام حکمت مطهر. من یک مقاله دارم خاطراتی که مطهری منزلمان زندگی می‌کرد ، از قم که آمد و تازه ازدواج کرده بود خانه نداشت، مرحوم مطهری از قم که آمد به تهران ،نه خانه داشت نه درآمد داشت، من یک شاگرد پولدار برایش پیدا کردم که شرح منظوم حاجی سبزواری را درس دهد به او، دو بعد ازظهر می رفت به مسجد معیر خیابان خیام، سیّد نصرالدین ، درس می‌داد و از نظر مسکن هم در مضیقه بود تازه هم ازدواج کرده بود، خانمشان هم خیلی جوان‌تر از خودشان بودند شاید شانزده ،هفده ساله بودند، بعد یک خانه خرابه ا‌ی حاج آقایم داشت که عیال دومش در آن جا زندگی می‌کرد، در سه راه سیروس ، من به حاج آقا گفتم که آقای مطهری با خانم خود از قم آمده و جا ندارد حاج آقایم گفت من همین دو اتاق در هم شکسته را دارم اگر راضی است بیاید و همین‌جا زندگی کند من به مرحوم مطهری گفتم که یک چنین چیزی است ،آقای مطهری گفت از خدای من است در کنار استاد حاجی محقق باشم این بود که یک سال و نیم در منزل ما ساکن بودند که من بزرگداشت مرحوم مطهری را در انجمن گرفتند تلفن کردم بهشان، بعد از ۴۵ الی ۵۰ سال خیلی خوشحال شد، گفت چقدر آقای مطهری از شما تعریف می‌کرد و بهترین ایام زندگی ما همان زمان بود که خانه‌ی شما بودیم، آدم نه خانه داشته باشد، نه پول داشته باشد، نه درآمد داشته باشد، خانم می‌گوید بهترین ایام زندگی ما همان بوده است، خوب موفق بود، کار علمی می‌کرد، کارهای علمیش به من نشان می‌داد، کار علمی خیلی دقیقی می کرد، آدم منظّمی بود یکی این و یکی مرحوم بهشتی. مرحوم بهشتی یک دفعه آمد به من گفت که بیا و کارهای علمی من را ببین، همان زمان شاه پیش ایشان رفتم در همان جا که با مرحوم شهید مرحوم باهنر کار می‌کردند، کتاب درسی و این ها بود، دیدم او هم از کسانی بود که خیلی کار منظم می‌کرد یعنی اصطلاحات، کلمات کلیدی قرآن را، ضبط و ثبت می‌کرد آنچه که مربوط به آن کلمات بود یادداشت می‌کرد یعنی از میان آخوند‌ها یکی مطهری بود و یکی هم بهشتی که خیلی منظم بودند. من در آن بزرگداشت شهید مطهری هم خاطراتم را نوشتم چون بعدها ما با مرحوم مطهری همکار شدیم، ایشان دانشگاه الهیات بود من دانشگاه ادبیات بودم، اوّل در جلسات وزارت علوم با هم بودیم خاطرات خوبی از ایشان دارم یک دفعه دعوت کرده بودند ما را به یک جلسه‌ی که هدف این بوده که این بچّه‌ها یاغی شدند و سرکش شدند و بر علیه حکومت توطئه می‌کنند، این بچّه‌ها الگو ندارند ما بیاییم یک جلسه ا‌ی بکنیم که ما چگونه الگو به آن‌ها نشان دهیم که راه آن را بروند ،مرحوم مطهری شب به خانه‌ی من تلفن کرد که در خانه‌ی ما  که چنین دعوتی شده،برای تو هم آمده ؟ گفتم آره برای من هم آمده، گفت فکر می‌کنی برویم یا نرویم؟ گفتم نرفتنش که سودی ندارد ما می‌رویم و حرف خودمان را می‌زنیم. بعد به آن جلسه رفتیم بعد مقصود آن ها هم این بود که رجال مملکت را  نمونه بیاوریم و بگوییم او الگو است. مثلاً فرض کنید شریف امامی با گیوه پاره آمده از فلان ،حالا شده رئیس مجلس سنا ، رئیس بنیاد پهلوی و از این جور چیزها.

 

پس شما به جای این‌که به خیابان بروید و شعار دهید فلان بروید چیز کنید. مرحوم مطهری آن‌جا با شجاعت گفت: جوان ایرانی دیگر الگوی خود را ایران نمی‌گیرد الگوی خود را می رود از خارج از ایران می گیرد. چگوارا، فیدل کاسترو فلان و این‌ها، چون که مأیوس شده است از آن الگوهای که در ایران است افرادی متملق، چاپلوس، نادرست، دزد، به چه جور این‌ها را الگوی خود قرار دهد؟ شما ممکن است بنشینید و شرح حال این‌ها را بنویسید، جوان ایرانی بخواند و بگویید چه کاری کنم که اصلاً مثل این نشوم، این کلمه‌ی او خیلی مهم بود، گفت شرح حال را بخواند و این را می‌خواهد الگو قرار دهد چه کار کند که من مثل او نشوم؟ این بود که ما خاطرات… ما یک جلسه‌ای هم داشتیم با مرحوم مطهری روزهای چهارشنبه، جلسه‌ی دوستانه با یک عده‌ از فضلا. در شرح حالم هم نوشتم مرحوم مطهری بود، زرین کوب بود، دکتر شهیدی بود، راشد بود، زیر ساعت مسجد سپهسالار، ناهار دونگی می‌خوردیم و دو ، سه ساعت می‌نشستیم حرف می زدیم. آزاد هم بود و یکی از پاهای قرصش مرحوم مطهری بود که من به یاد دارم که ایشان را با ماشین خودم می رساندم منزلشان و آن مجلس هم مجلس خیلی خوبی بود من در شرح حالم هم نوشتم تقریباً سی سال بود که روز چهارشنبه ناهار را آن‌جا می‌رفتیم و می‌خوردیم. آقای راد بود که رئیس فرهنگ شهرستان‌ها بود همکار‌هایش آقای آرام، آقای حبیب یغمایی مدیر مجله یغما، من نوشتم تا بیست نفر رسید، بعد دیگر انقلاب که شد مدرسه سپهسالار دیگر چیز شد، بعد آن موقع طباطبایی می آمد به مجلس  بعد به آیت الله امامی کاشانی رسانده بودند که این‌ها یک جلسه علمی داشتند، او ناراحت شده بوده است بعد گفته بود که مگر ما اهل علم نیستیم؟ شما خوب مجلستان را چرا ادامه می‌دادید؟ آقا شیخ عبدالله نورانی گفت آخر حالا آدم  می‌خواهد ،نیشابوری بود می خواهد وارد شود پاسدارهای تو دستشان را به خود فیها خالدون آدم می‌برند.(خنده) بعد آقای امامی گفت نه ما می گوییم چنین جسارتی به شما نکنند، می‌گوییم این کار را نکنند و شما مجلس را برقرار کنید دیگر آقای امامی کاشانی هم جزء همان گروه شد. یک روز هم آقای خدیوجمع که خراسانی بود گفت می‌خواهم این هفته امام جمعه اظهار تمایل کرده و می‌داند این مجلس است می‌خواهم بیاورمشان ،حاج آقای خامنه‌ای را به مجلس آورده بود، آقای خامنه‌ای آمد و خیلی خوشش آمده بود گفتند که‌ ای کاش من گرفتار کار سیاست نمی‌بودم که می‌توانستم با خیال راحت هر چهارشنبه به این‌جا بیایم، مجلس خیلی خوبی بود. یک استاد ژاپنی را هم من آوردم یکی ،دو دفعه من به آن‌جا آوردم  پرفسور ایزوتسو، که بعد به او گفتم که خوب چه دیدی؟ این مجلس به چه صورت است؟ او به انگلیسی گفت که روحانی‌ترین مجلسی که من در عمرم دیدیم این مجلس است  

 

 The most spiritual atmosphere have everything in my life

 

روحانی‌ترین فضایی که دیدم این‌جا بوده است. ایزوتسوهمکار ژاپنی من بود که حدود ده کتابش به زبان فارسی ترجمه شده است، اگر اسم او را شنیده باشید. ایرانی، ژاپنی بود که قرآن را تحلیل زبان شناسی کرده بود، غرض اینکه دو الی سه مرتبه او را به آن مجلس بردم.

 

– بسیار خوب، وقت ما گذشت و ما خیلی طولانی هم صحبت کردیم، من یک سؤال تحلیلی هم از شما بپرسم با توجّه به تحقیقات و تألیفات زیادی که شما داشتید می‌خواهم از یک نگاه تاریخی به این علّت برسیم که چرا واقعه‌ای به این مهمی مانند واقعه‌ی گوهرشاد می‌بینیم آن جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده است در تحقیقات تاریخی و به تبع آن در سطوح سبک‌تر تاریخ که می‌خورد به هنر و رسانه، بررسی شما اصلاً این فرضیه را قبول دارید یا ندارید؟ یا اگر قبول دارید علّت آن را در چه می‌بینید؟

 

– واقعه‌ی مسجد گوهرشاد اهمّیّتش این این بود که در مسجد، در کنار حضرت امام رضا اتّفاق افتاد وگرنه خوب رضا شاه در جاهای دیگر هم سرکوب می‌کرد. کلنل پسیان را در خراسان، شیخ خزعل را در اهواز یا سردار جنگل را در گیلان، مهم بودن واقعه‌ی مسجد گوهرشاد این بود که در این فضای مقدّس این مسئله پیش آمد نمی‌دانم فرق آن را متوجّه هستید که این بر روی مردم اثر گذاشت.

 

– خوب چرا بازتاب‌های آن کمتر دیده می‌شود؟

 

– خوب بازتاب آن،

–  یعنی به عنوان یک واقعه‌ای که ما نگاه می‌کنیم حالا راجع به آمار کشته‌ها نکته‌ای دارید بگویید، آقای سینا واحد در آن کتاب یک نقلی می‌کند که می‌گوید اگر اشتباه نکنم از ششصد نفر تا هزار و ششصد و هفتاد حتی نقل های بالاتر تا پنج هزار نفر کشته داده است در ذهن من نیست که واقعه  جنگل، شیخ خزعل نگاه می‌کنیم از صد نفر فراتر نمی‌رود ولی یک واقعه‌ای با آن قداستی که شما می‌فرمایید که نزدیک حرم اتّفاق می‌افتد با این همه حجم کشته خود آقای سینای که با او تلفنی صحبت می‌کردم می‌گفت هر حکومتی چنین ماجرایی داشت می‌گفت می‌توانست کلی از آن استفاده کند علیه آن حکومت قبلی منظور ایشان جمهوری اسلامی نسبت به حکومت پهلوی بود، ولی اسناد و مدارک تاریخی را که نگاه می‌کنیم می‌بینیم پرداخت صورت نگرفته است.

 

– خوب ببینید پرداخت این‌که مورخین بنویسند ولی اثر روی مردم گذاشته است، شما ببینید وقتی که انقلاب اسلامی رخ داد این انقلاب در خلاء که واقع نشد یعنی این ذهن مردم ساخته شد، در مدّت از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و قبلش هم مسئله‌ی مسجد گوهرشاد و آن مسئله‌ی که رضا شاه به قم رفت، قم رفت آقای بافقی را دید، این در حقیقت ساخت ذهن مردم را و آماده کرد این بازتاب این نیست که یک کتاب بنویسید فوقش یک کتاب دیگر بنویسد شش کتاب مثل کتاب سینا نوشته می‌شد ولی خود این وقایع باعث شد اثر بگذارد که در وجدان مغفول مردم مسلمان تا این که آماده شوند و این انقلاب به وجود بیاید. حوادث تاریخی یک جا که از خلاء به وجود نمی‌آید بلکه تدریجاً این زمینه می بایست باید آماده شود و این زمینه یکی از عوامل زمینه همین واقعه‌ی مسجد گوهرشاد بود.

 

«صَدَقَ اللَّهُ عَلی العَظیمِ»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: رجا نیوز

به این پست امتیاز دهید.
15 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 9
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.